تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز)

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط الهام  | 

xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:52  توسط الهام  | 

شبی به دست من از شوق سیب دادی توتوتوتو
نگو که چشم و دلم را فریب دادی توتوتوتو
توتوتوتو آشنای دل خسته ام نبودی حیف
ودرد را به دل این غریب دادی توتوتوتو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 16:44  توسط الهام  | 

بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی

میگی بخاطر من از عشقمون گذشتی

بمون بذار از عشقت یه شعر نو بسازم

نذار به جرم دیروز امروزمو ببازم

دارم میمیرم برات نذار بیفتم به پات

مگه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات؟؟؟؟؟؟

به من یه فرصت بده تا دستاتو بگیرم

یا اینکه مال من شی یا پای تو بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:55  توسط الهام  | 

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .

زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم

ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و

چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ،

 به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است...

 حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟

افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام .

من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ،

قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود .

بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ،

با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت،

 چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب

 و نيم ديگر را به خاك سپردم

و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ،

هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد .

يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:53  توسط الهام  | 

Image hosted by TinyPic.comای عشق واقعیImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comچگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز استImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comچگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشودImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comبگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین استImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comچه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ایImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comمن اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردیImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comتو هوای دلم را با طراوت کردیImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comزمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنمImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comپس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:48  توسط الهام  | 

نمي دانم چرا رفتي؟؟؟؟؟


نمي دانم؟شايد خطا كردم.


و تو بي انكه به فكر غربت چشمان من باشي ....


نمي دانم كجا ! تا كي ! براي چه؟؟؟


ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك


برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار


پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه و غربت شد.


و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد.


و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت . كسي


حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد.


كسي فهميد تو نام را از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد مرا با خود نخواهي برد


هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد...


ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.


و بعد از رفتنت ازاين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا


گفت :تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم.


و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و حرفست. و من در


اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس كوچك يك ابر...


ومن در حالتي... نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي هامان باز براي شادي و


خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:43  توسط الهام  | 

آهنگ ملایم بدون کلامی فضای سرد تنهای اتاقم را می شکند

و من چقدر خسته ام...

نمی دانم ولی هیچ چیز دیگر نیست

خوب گوش کن !  هیچ چیز   !

همه چیز تو شده و تو هیچ و پوچ

چشمانم دیگر باز نمی شود ... نه به روی رویا

نه به روی تو

نه به روی خیال های خوب

نه به روی زندگی...

خوب که برایم بزرگ می شوی و مهربان گم می شوی!

شب که می شود  دلتنگی هایم با تو  بزرگ می شوند

و آن وقت است که همه ی احساسم را جمع می کنم که بدانم،که بخوانم

خوب گوش کن! نمی دانم ،نمی خوانم...

اینجا باران می بارد   می گرید   می بارد

بوی خاک باران خورده می آید ، بوی نا ،

بوی مرگ می دهد گاهی این فضا ، بوی مرگ  ،

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:37  توسط الهام  | 

این روز ها که نیستی بیشتر خاطراتت هجوم می آورند

و عجب که اغلب پیروز می شوند بر من

و من تسلیم لحظه های با تو بودن

خودم را گم می کنم لا به لای تک و توک خاطره ی روشنی که مانده

بقیه اش هم که محو می شوند در دلم !!!

عجب این است که بیشتر از قبل به تو فکر می کنم ...

نه به حرف هایت ،نه به نوشته هایت ،نه به کارهایت،و نه به مهربانی هایت

ذهنم کشش این حرف ها را ندارد ،خسته است _ خيلي _

فقط به خودت فکر می کنم بدون تمام تعلقاتت  یا تعلقاتم به تو

به وجودت ،به خود وجودی ات ،به هستی ات ــ تنها ــ

به این که بودنت چه بود . نبودنت چه؟

به این که نیستی ولی همان تک و توک خاطره ای که برایم گذاشتی چه روشن یادت را در قلبم نگه می دارد

و من با تمام سلول های وجودم سعی می کنم نگهش دارم ـــ  دست نخورده  ـــ

و تو مدام جلوی چشمم رژه می روی  و نمی دانم چه می خواهی از این روح رنجور من؟

و هزار بار در این روز ها فکر می کنم آرامشم را کجا جا گذاشته ام ؟

لا به لای اسباب بازی هایی که دور ریختم و جشن گرفتم بزرگسالی ام را؟

و هزار بار تصمیم گرفته ام که اگر بخواهم از بزرگسالی رسما استعفا بدهم

و برای یکبار در طول زندگی ام که شده بخواهم   ـــ تنها  ـــ تصمیم بگیرم باید چه کنم؟

و محض خاطر دل خودم یکبار رفتن را به بودن با تمام خوبی هایش ترجیح دهم

به تمام زیبایی هایی که تو می گفتی این زندگی لعنتی دارد

و من هیچ کدام را ندیدم و فقط سر تکان دادم که آری دارد ...حتما دارد...

و بروم و قدم در راه بی بازگشت بگذارم

.....قدم در راه بی بازگشت بگذارم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:31  توسط الهام  | 

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان

اگر که دل بسپاری به "مهرورزیدن"

اگر که خو نکند دیده ات به "بد دیدن"

امید توست که در خارزار, کوه, کویر

اگر بخواهد صد باغ ارغوان دارد.

دلت به نور محبت اگر بود روشن

تو را همیشه چو گل, تازه و جوان دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:22  توسط الهام  | 

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟
!
ولی رفتی
...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد
!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا
!!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان
"
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:54  توسط الهام  | 

 

.I Love You More Than Love

it is impossible to capture in

. words the feelings I have for you

they are the strongest

feelings that I have ever had

about anything

yet when l try to tell you them

Or try to write

. them to you the words do not even begin to touch the depths of my feelings

And though I cannot explain the essence of these phenomenal feelings

. I can tell you what I feel like

When I am with you

When I am with you

it is as if I were a bird

Flying freely in the clear blue sky

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 14:51  توسط الهام  | 

چشمهایم در فراسوی زمان رخسار تو را می جوید .
کاش تو هم ، زمان را می شکافتی تا به رویای چشمانم برسی .
آه .....
آ ه که شهاب زندگی مجالی نداد .
مجال یک لبخند ، یک بوسه .
نوبت من ، لحظه ها چه زود دیر می شد .
باز هم شکر .....
شکر که خوشه چین روزگار رحمتی عطا کرد تا سیب سرخ رهائی را به من هدیه دهی .
ملائک می خورندش تا ماورای دوست داشتن را در زمین جویا شوند .
ولی من می پرم تا آفریدگار عشق را نظاره کنم و هزاران بار خلقتش
را به تحسین درآورم
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:3  توسط الهام  | 

من اگر نخواهم با روز های خدا صبوری کنم چه میشود؟

نمیدانی چقدر دلم گرفته

سه ساعت است عقربه ها اسیر یک اند

حالا من با این همه مرده سیاه چه کنم؟

این جا همه چیز مرده ...

صندلی ، میز، آیینه، ستاره ، پنجره ، دیوار

حتی دریای درون قاب و ماهی های درون آب

و من که از همه مرده ترم

اگر باور نمیکنی پاورچین و ساده کنارم بیا

                                             و ببین که بوی کافور میدهم

آواز کلاغ ها سیاهی اتاق را بیشتر میکند

سیاه پوشانی که جای خرما قار قار تعارف میکنن

......................

کاسه شب

پر از سکه های ستاره شده

ماه گدایی میکند

ونوس نی لبک می زند

نپتون فلوت مینوازد

این شب عجب ارتفاعی دارد

.....................

راستی امروز چندم پرنده است؟

چرا خوابم نمی آید؟

کسی برایم مریم آورده کسی انار کسی ریواس

ولی من به کسی فکر میکنم که هیچ وقت دست هایش

                                                                     چیزی برایم نمی آورند

چرا می ترسی؟

                                      (( آن یک نفر کسی جز تو نیست))

.......................................

خدایا کلمه ها دست از سرم بر نمی دارند

خوابم نمی اید ، عقربه ها هم آزاد نمیشوند

داشتم میگفتم....خواب دیده ام

به تاریخ هشتم ابران در فصل مستان

                                               بانوی خانه ات میشوم

می بینی چقدر عاشقم؟

حالا هی رویا هایم را کفن کن

هی زخم به واژ ه های بکرم بزن

هی دروغ بگو

هی دیگران ناخوانا را چشم بدوز

              خواناترین کاغذی که می توانی تا همیشه سیاهش کنی منم.

 

سکوت ، سکوت ،کلمه ، پرواز ، بی قراری ،

باور کن در حوصله من و پنجره و ستاره نیست باز هم صبر کنیم

دیگر نمیخواهم....

بگذار همیشه بوی کافور دهم

خداحافظ

یادت باشد

صبح که بیدار شوم

                                 حتی نامت را به خاطر نخواهم آورد

تمام ستاره های سبز در خواب آشفته آینه غروب می کنند.....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:27  توسط الهام  | 

شمع کوچکی را که در روز مردنم برایم هدیه آوردند به تو می بخشم...

شاید آن هنگام که کرم ها می خواهند وجود سردت را به جشن بنشینند، نياز به شعاع نوري باشد...

چشمانت را كه بيرون از تابوت گذاشته اند را ببند... كلاغ هاي گورستان به هيچ چشم بازي رحم نمي كنند...

دستاني كه به عنوان نياز بيرون گذاشته اي را مشت كن چون ان هنگام كه كرم ها قلبت را مي خورند ديگر تواني براي مشت كردن دستانت نداري...

غصه نخور...

درد ندارد...

من هم مرده ام...

 مي دانم!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:17  توسط الهام  |