تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز)

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

ديدي چقدر دنياي بچگي صفا داره آخ خ خ خ خ خ يادش بخير

يادمه رفته بودم تهران 6 ساله بودم

همين كه تو يه هتل مستقر شديم مامانم منو برد حموم

صبح زود بود وشب قبلش بارون شديدي امده بود و باغچه ي هتل گل آلود بود

منم از حموم امدم بيرون شده بودم هلو

رفتم تو باغچه سوار تاب شدم و يه دختر كوچولو هم سن خودم تابم مي داد

كه يه هو با كله چپ شدم تو چمنها چشمتون روز بد نبينه

بلند كه شدم شده بودم عين شكلاتهاي دولايه از روبه رو لجن آلود

از پشت سر عين دسته گل

همين كه چشم مامانم ازتوي تراس بهم افتاد دو دستي زد توي سرش

بعد امد پايين و با پس گردني دوباره بردم حموم

يادش بخير خواهرام از خنده مرده بودند همين طور مسافراي ديگه

ولي من عين خيالم نبود چون عاشق گل بازي بودم وتازه پرو كرده منم باهاشون مي خنديدم

فكر كن با اون قيافه چه شكلي بودم

ولي الان اگه يكي ازلباسام خاك آلود بشه يا يه ذره خيس بشه

زود بايد عوضشون كنم

از اين همه قانون مزخرف كه واسه خودم عادتشون كردم بدم مياد

كاش دوباره بچه مي شدم بازم مثل قديما

ميرفتم تو باغچه ي خونمون با عروسكهام خاله بازي مي كردم

يادمه گاهي اوقات لباس سياه ميكردم تن عروسكهام

مي بردمشون تو باغچه زير درخت پرتقال بعد

يه پروانه مي گرفتم وسرشو با نخ مي بستم و

از درخت آويزونش ميكردم اون وقت من به زبون بچگي براي

عروسكهام نوحه مي خوندم و تو خيالم براشون محرم مي گرفتم

الان كه به اين بازي هاي بچه گونه ام فكر ميكنم باخودم ميگم چقدر

باهوش بودم كه نمي ذاشتم هيچي تو دل عروسكهام بمونه حتي محرم

الان نمي دونم چيكارشون كردم يادم نمياد خرابشون كردم يا دادم به كسي

ولي دلم ميخواد هر جا هستن منو فراموش نكرده باشن

بد جوري دلم هوس عروسك بازي كرده خوبه فردا برم خيابون ويكي بخرم

وبازم مثل قديما اسمشو پونه باهاش مهربون باشم مامانش باشم

لباس براش بدوزم نذارم گريه كنه و..............

كوفت واسه چي ميخندي مگه خنده داره ؟ من كه چيز زيادي نمي خوام

فقط دلم عروسك ميخواد همين

تو كه هنوز داري مي خندي!!!!!!!!!!!!

از لج تو كه شده فردا ميرم عروسك ميخرم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:30  توسط الهام  | 

سلام الهام عزیزم . قلمت سبز دستت بارانی دلت دریایی نگاهت به زمین از اسمان چو افتاب بی دریغ . . . محبت را با کاسه ای مسی از خون سیاهی که از قلمت جاری ست گدایی کردم در دل ریختم دیدم که دریا شد شمع در در کنار دیوار بلند نگاهت روشن کردم بی حراس از توفانی . بی احتیاج به کبریتی . اسمان ابی را بی نیاز به گدایی از خورشید از سطر سطر واژه شعرهایت تفسیر کردم کبریت ها وشمع های تقلبی را باد نگاهت به گور خاطرت تلخ سپردم ... و متبرک باد قلمت

ممنونم کیا جان با اجازه آدرس وبلاگت رو میذارم تا دیگران هم بی نصیب نمونن

http://zamardo.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:30  توسط الهام  | 

دوستي برام نوشته بود:

وازآدميان پرسيدند محبت چيست؟

گفتند:شمعي ست در گذر باد

خيلي از اين جمله خوشم اومد

فكر كن روزي چند شمع عشق و محبت روشن ميشه؟

ديدي چقدر شعله ي شمع قشنگه!!!

چقدر گرمه!!!

يه نگاه به بالاي سرت بنداز

آسمون د يگه آبي نيست

مي دوني چرا؟

چون تند باد هوسها داره يكي يكي شمعهارو خاموش ميكنه

و از اون شعله ي گرم چيزي جز يه دود خاكستري باقي نمونده

دلم واسه آبي آسمون تنگ شده

راستي مشكل از كجاست؟

فتيله ي شمع ها تقلبي شده يا وزش باد تند شده؟

شايدم ايراد از كبريت هاست!!!!!!!!!!

اصلا فكر كردي كجا بايد شمعتو روشن كني؟

من ميگم بايد ببريش تو قلبت

اونجا مطمئن تر دست هيچ بادي هم بهش نميرسه

منم هنوز شمعمو روشن نكردم

راستي دوست من آتيش داري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 15:59  توسط الهام  | 

مهتاب گلم  تولدت مبارک الهی ۱۲۰ ساله شی 

نه نمی خواد تا اون موقع فسیل میشی

الهی  هرچند ساله که می خوای عمر کنی

دوستت دارم عزیزم

دست بزنید و شادی کنید امشب شب تولده

                                     تو باغ سبز زندگی یه غنچه ی گل باز شده

دست دست

برو بندررررررررررررر هله هله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:25  توسط الهام  | 

یه نصیحت دوستانه:

درد خروار خروار میاد و مثقال مثقال میره

پس شکیبا باش دوست من

آره دادش اینه رسم زندگی

صبور باش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط الهام  | 

با عرض تسليت به منا سبت شهادت بزرگ بانوي شهر ياسها فاطمه ي زهرا!!!

ديگه مثل فاطمه به وجود نمي ياد اما هستند زنان و دختراني كه اگرچه عين فاطمه نيستند ولي

فاطمه وار زندگي مي كنن

پهلوي فاطمه رو شكستند و كسي به دادش نرسيد بچه ش توي شكمش پرپر شد ولي كسي به دادش نرسيد!

بچه هاي كوچيكش ضجه مي زدنند ولي كسي به دادش نرسيد!

از درد به خود مي پيچيد ولي كسي به دادش نرسيد!

پر كشيدو شبونه خاكش كردند وكسي به داد غربتش نرسيد!!!!!

فاطمه هاي امروزهم دادرسي ندارند...............

زنان و دختراني كه بر اثر ضربه هاي فراوان به شكمشو ديگه قدرت مادر شدن ندارن به جرم..........

زنان و دختراني كه بر اثر شكنجه هاي فراوان اعضاي تناسلي شونو از دست ميدن به جرم..............

زنان و دختراني كه عفتشون دار تاريك خانه هاي.............. به تاراج ميره به جرم......................

زنان و دختراني كه در خفا عروسك خيمه شب بازي اين به ظاهر خير خواهان مي شن به جرم...........

درسته اينها فاطمه نيستنند ولي فاطمه هم زن بود اينها هم زن هستند زناني كه شكنجه مي شن و

آزار مي بينن تا ..................... فاطمه وار شهيد بشن

كي به داد اين فاطمه ها مي رسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

يا فاطمه ي زهرا خودت به دادمون برس

آمين

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط الهام  | 

ديروز با مامان جونم رفته بودم دندون پزشك سر يكي از چهار راههاي

پر رفت وآمد شهرمون دواتوبوس و چندتا الگانس نيروي انتظامي كنار

خيابون پارك شه بودن

مامورا دخترا و پسراي تيپ قشنگ رو(البته از نظر من قشنگ وگرنه واسه اونا ....استغفرالله)

ميگرفتن و مي نداختنتو اتوبوس

يه پسره

گيتار به دوش با موهاي بلند داشت بي خيال از كنار مامورا می گذشت ه يكي ازمامورا داد زد:

آي آقا كجا كجا؟ تشريف داشتي هنوز!!!

پسره هم كه خدايي چشماي قشنگي داشت پشت چشمي نازك كردو گفت:كلاس موسقي امريه؟

ماموره هم گفت :بور بشين تو اتوبوس تا با لگد پرتت نكردم تو

پسره هم بدون هيچ حرفي با افاده ي تمام رفت نشست تو اتوبوس

مونده بودم تعجب كه چرا اونايي رو كه گرفتن ناراحت نيستن تازه دارن مي خندن و

صفا مي كنن

خلاصه تا پسره وارد شد يكي از سرنشيناي اتوبوس گفت:خوش امدي جيگر داشت كم كم حوصله مون سر ميرفت

بعد همگي زدن زير خنده ما هم كه و پياده رو بوديم ريز ريز مي خنديديم البته مامانم گير داده بود بيا بريم

ولي من دلم مي واست تما شا كنم ولي حيف كه وقت تنگ بود و نمي شد ساسوناشو آزاد كردتا يه كم ديگه بخنديم

نمي دونم آخرش كارشون به كجا كشيد ولي اينو خوب يادمه كه به خاطر دير رسيدن ما به دندون پزشك نوبتمون افتاد آخر وتا ساعت10 شب گرفتار شديم

نتيجه ي اخلاقي:به خاطر خنديدن به ديگران كارو زندگيتان را لنگ نكنيد

نتيجه ي بهداشتي:دندوناي من مشكل نداره دندوناي مامانم مشكل دارهدیدی گفتم مشکل ندارن

نتيجه ي فردي:بابا بذارين مردم حالشو ببرن چرا آبروي يه مشت جوونو مي برين يعني راه حل ديگه اي نيست

كه يهوووو ميزنين به سيم آخر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:29  توسط الهام  | 

خیلی وقتا دلم می خواد همه ی کاشهایم به حقیقت می رسید وآرزوهام از این کاشها رهایی پیدا می کرد ..
" نا گهان چه زود دیر می شود " احساس می کنم برای خوشبخت بودن برای جبران اشتباهات ، برای زندگی کردن دیر شده است ..
دلم می خواست زمان به جای اینکه به جلو پیش می رفت به عقب رانده می شد به جای اینکه ثانیه ها ۱ - ۲ - ۳ - ... شمارش می شد بر میگشت و ۳ - ۲ - ۱ - ۶۰ - ۵۹ و... چرا که در روبرو چیزی برای ارزانی عمر ندارم هر چه بود پیشترها بود ..
کاش خداوند فرصتی به من و  ثانیه ها میداد تا به عقب برگردیم و من دوباره به تو برسم بی دغدغه به تو بیاندیشم و برای با هم بودن لحظه شماری کنم و ای کاش زمان در آن روزها می چرخید تا برای همیشه برای هم باشیم و بس ..
و یا دوباره زمان به گذشته بر می گشت زیرا در آینده ی آن جدایی هست ..
ثانیه ها به عقب می تاختن تا دوباره به عشقِ  پاک و یگاهنه ی نو جوانیم میرسیدم ..
و به پدرم و به کودکیم برسم که همه چیز در کودکیم نهفته است به بازیهای کودکانه ، به روزهای بی گناه و بی ریا بچه گانه.. و بر می گشت به بدو تولد و یا اصلاْ به رحِمِ مادر و حتی به نبودن و..آنوقت شاید هرگز زاده نمیشدم کاش ، کاش..

و ای کاش اینهمه اسیر کاش ها نمیشدم .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 16:10  توسط الهام  |