تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز)

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

از جلوي آيينه رد شداندكي درنگ كرد و به صورتش خيره شد

مژه اي بر روي گونه ي سمت راستش و درست زير چشمش افتاده بود

يادعزيزش افتاد كه وقتي چنين صحنه اي رو مي ديد فوري ميگفت :يه آرزو بكن

وبگو مژه زير كدوم چشته اگه درست حدس زدي آرزوت برآورده ميشه

اشك تو چشاش حلقه زد آخه بعد از عزيزش ديگه آرزويي نداشت

بدون اينكه به مژه دست بزنه وارد دستشويي شد

هنوز داشت به آرزوهاي از دست رفته اش فكر ميكرد كه ديد مژه اش افتاد توسنگ دستشويي

پيش خودش گفت :من كه همه چيزم به گند كشيده شده اين يكيم روش

وفورا سيفون رو كشيد

از دستشويي كه خارج شد بازم نگاش به آيينه افتاد

اين دفعه يه مژه افتاده بود زير چشم چپشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:0  توسط الهام  | 

مادر جان میشود بگویی آن وصیت نامه ی خوشگلت را کجا گذاشته ای

دلم برای ارثه ای که برایم گذاشته ای قیلی ویلی میرود

آه پیدایش کردم کاش زودتر میمردی

امضا ء:

فرزندان نامرد تو

((هی خواننده ی گرامی درچشاتو بگیر نشنوی))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:50  توسط الهام  | 

دلتنگم

اندکی بغل میخواهم

ترجیحا عاشقانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:6  توسط الهام  | 

گفت احوالت چه طور است؟

گفتمش عالی است

مثل حال گل...

حال گل در چنگ چنگیز مغول!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 4:59  توسط الهام  | 

سوم دبيرستان بودم كه يه روز دبيرورزشمون كه خيلي هم باحال بود و با بچه ها صميمي بود

از بچه ها خواست كه بدون رو دربايستي از آينده شون بگن

خلاصه هركسي يه چيزي مي گفت و بقيه از خنده روده بر مي شدن تانوبت رسيد به فاطمه دوستم كه

درست پشت سر من مي نشست

بدون مقدمه گفت من دلم ميخواد 12 تا بچه داشته باشم

دلم ميخواد بچه هام عمو و دايي و خاله زياد داشته باشن تا هيشه باهاشون برن بيرون يا مهموني و.......

خلاصه زنگ رو كه زدن ماهنوز داشتيم مي خنديديم

بهش گفتم فاطمه فكر كن 12 تابچه داشته باشي وشوهرتم يه موتور زپرتي داشته باشه و

مثلا بخواين توله ها تونو ببرين پارك اون وقت بايد همتون از موتور شوهر بخت برگشته ات آويزون بشين

درحالي كه پرچادرت رو با دندونات گرفتي 4تا از بچه هاتو بايد بذاري رو پاهات

4تا جلوي شوهرت روي باك موتور

2تا هم پشت سر خودت درحالي كه به شدت چسبيدن بهت كه مبادا بيفتن

اون 2تاي ديگه هم بايد گردن باباي بيچاره رو بچسبن واز سروكولش برن بالا

ديدني ميشه مخصوصا اگه با شدت بخورين به سرعت گير خيابون اون وقته كه بچه هات مثل دونه هاي

تسبيح هر كدوم به يه طرف پرت ميشن و بند قنداق توله آخريت گير مي كنه به اگزوز موتور

و.............. اون روزمن واسه ش توصيف مي كردم وبقيه مرده بودن از خنده

حالا جالب اينجاست كه خودشم درحالي كه مي خنديد باسر حرفامو تاييد مي كرد

ولي جدا خوب كه فكر ميكنم مي بينم زياد هم بيراه نمي گه

قديما خونواده ها 10-12تا داشتن

پدر مادرهاي ما 4-5تا

امروزي ها 1-2تا

حتما ما هيچي

نسل آينده خيلي بي كس وكار مي شن

ولي از شوخي گذشته داشتن اقوام زياد ومعاشرت باهاشون خيلي خوبه

وآدمو سر شوق مياره مخصوصا اگه اختلافي بين فاميل نباشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:25  توسط الهام  | 

شنبه
مرد : امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا
 
 
يکشنبه
 
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاسهاي «روش خوداتکايي بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه ، هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره . تا برگردم دير شده . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا
 
 
دوشنبه
 
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم «شو»ي «ظروف عتيقه» . ميگن خيلي جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار
 
 
برای خواندن بقیه روزهای هفته و آخر هفته روی لینک زیر کلیک کنید
.
  http://www.2rna. com/archives/ 017097.php
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:12  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:34  توسط الهام  | 

فاطمه یعنی سرا پا بندگی
فاطمه یعنی عفاف .تابندگی
فاطمه یعنی که دستت بوسه گاه
فاطمه یعنی نمازهر پگاه
فاطمه یعنی زخم دست و اسیاب
فاطمه یعنی بوی طوبی و گلاب
فاطمه یعنی دری سوی خدا
فاطمه یعنی مناجات شبا
فاطمه یعنی سینه ی پنهان دوست
فاطمه یعنی علی..هر جا که اوست
فاطمه یعنی فدک از ان او
فاطمه یعنی نبی را وارث او
فاطمه یعنی علی را یاورم
فاطمه یعنی ز حوران هم سرم

 

 در حرير لطيف مهر ،خواهم پيچيد كلمه اي را كه دوست دارم با دو دست قلبم تقديمت ميكنم و شاخه گل سپيد احساسم را بر آن خواهم نهاد تا چشمان زيبايت،از ديدن آن محسور گردد آنگاه كه بهترين هديه هستي را دريافت خواهم كرد
بگذار تا سخن دل را به زبان برانم ،هر چند بي ميل است به آمدن اما به جبر مهر،سخن را به درگاه دهان مي كشانم و بر زبان مينشانم و تقديمت ميكنم اين كلمه ي جادويي را
آري!تقديم تو باد واژه عشق كه ناب ترين و زلال ترين احساسات در آغوش لغوي او آرميده است
و به تو خواهم گفت جمله اي را كه تكرار آن ناقوس هزاران شادي را در معبد قلبم به صدا در مي آورد و طنين دل انگيز آن قلبم را به تپش وا ميدارد به تو خواهم گفت جمله اي را كه چون صندوقچه اي تمام شور و احساسم را در خود نهفته است
آري به تو خواهم گفت...
مــــهـــربــانـم ، مــادرم،دوســتــت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:22  توسط الهام  | 

سلام به دوستاي گلم

امروز ميخوام شما رو به يه بازي دعوت كنم

البته هر كسي با خوندن اين مطلب مي تونه شركت كنه وآدرس

وبلاگشو برام بذاره تا برم و نتيجه اين بازي رو تو وبش ببينم ولي

شخصا دلم ميخواد از دوستاي گلم كه هميشه به وب من سر مي زنن دعوت كنم

كياي عزيز

مهتاب خانوم

شيوا خانوم

سحر خانوم

دايي سعيد عزيز

عالي جناب شاه آمفاكتوس سوم ؟(كه فعلا وبش فياتره شايد تا چند روز آينده وب جديد بسازه)

پهاوون حيدر عزيز

 

و اما ...................................

سوالاتي ازتون مي پرسم كه بايد به ترتيب شماره ها جواب داده و تو وبتون بذارين

(دقت كنيد كه حتما تو وب خودتون بايد جواب بدين نه در قسمت نظرات)

و ميتونين اين بازي رو به ديگر دوستانتون هم پيشنهاد بدين

1-دوست داريد در چه سني ازدواج كنيد؟

2-بعداز ازدواج چند تا بچه داريد؟

3- بعداز ازدواج دوست داريد كجا ساكن بشيد؟

4-تا حالا عاشق شديد؟

5-دوست داري چطوري بميري و در چه سني؟

6-دلت مي خواد جاي چه شخصيتي باشي؟

8-اگه بگن 1 ساعت ديگه ميخوان به عنوان مهمان افتخاري با يك فضا پيما ببرنت كره اي مريخ قبول مي كني؟

9-اگه تمام مردم دنيا بميرن و تو فقط زنده بموني چيكار مكني؟

10- 3تا از آرزوهاي بزرگ زندگيت كه فكر ميكني حتما بهشون ميرسي رو نام ببريد

منتظر جوابهاي زيباتو هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:58  توسط الهام  | 

امروز ميخوام از مايكلا براتون بگم

مايكلا اسم بلبل منه البته بايد بگم بود چون الان ديگه نيست

عمرش رو داده به شما 3سالش بود كه فوت كرد اونم براثر گرما زدگي

ولي وقتي حرفش ميشه هميشه به مامانم يادآودري ميكنم كه يه جوايي قاتل بچه ي منه

آخه مامانم يادش رفته بود قفسش رو بياره داخل منم كه مدرسه بودم

اصلا بذار از اولش بگم

يه روز بابام رفته بود باغ وقتي برگشت يه لونه ي نصف ونيمه دستش بود با يه جوجه ي لخت داخلش

حتي يه كرك هم نداشت شب قبلش بارون امده بود ولونه ي اين بيچاره خراب شده بود و از درخت افتاده بود پائين

بابام ميگفت مامانش بالاي سرش سروصدا ميكرده كه بابام دلش ميسوزه ومياردش خونه تا شايد زنده بمونه

خلاصه هرطوري بودبا سرنگ بهش آب ميدادم وبراش نون خيس ميكردم وبه خوردش ميداد

اونم اندازه غار علي صدر نوكش رو باز ميكرد ولقمه رو قورت ميداد

گاهي هم شير برنج بهش ميدادم يا با سرنگ بهش شير ميدادم هميشه هم گرسنه بود وجيك جيك ميكرد

خواهرم كه از پرنده جماعت بيزاره

برادرم هم جز ماهي هاي تو آكواريومش هيچ چيز ديگه اي رو دوست نداره

به خاطرهمين من همش ازش نگهداري ميكردم

اي ي ي ي ي ي مثل بچه ي خودم بزرگش كردم

گاهي اوقات از تو قفس درش مياوردم وتو اتاقها واسه خودش مي چرخيد

كم كم بردمش تو حياط درش مياوردم تو باغچه يه كم بگرده

تا اينكه ياد گرفت پرواز كنه همه تعجب ميكردن كه چرا وقتي تو حياط آزادش ميكنم فرار نم كنه

تازه هروقت دارش مياوردم با گنجيشك ها مي پريد بعد خسته كه ميشد ميرفت تو قفس

اصلا اعجوبه اي بود واسه خودش

حتي با سوت زدن اين جمله رو بلد بود بگه(( الهام عزيزم بيا بيا))

بابام و داداشمم صدا ميكرد ولي با دادشم لج بود وهمش نوكش ميزد

وقتي هم ميرفتم حموم مي بردمش با خودم يه كاسه آب براش ميذاشتم تا حموم كنه

اونم ميرفت توش وخودشو خيس ميكرد

يه دفه افتاد تو ماشين لباس شويي ولي مامانم زود درش آورد يه چند ساعتي حالش بد بود

ولي بعد خوب شد وقتي حموم ميكرد خودش ميرفت جلوي بخاري اونقدر از گرماي

بخاري خوش خوشكش ميشد كه چرت ميزد ومثل معتادها ميخورد زمين

وقتي باهاش بازي ميكردم بالهاشو باز ميكرد واز عقب ميزدشون به هم و چه چه ميزد

يه روز داشتم از مدرسه ميومدم كه ديدم يه چيزي نشست تو سرم

پسرها ي همسايه مرده بودن از خنده فكر ميكردن الان جيغ ميزنم

جا خوردم ولي جيغ نزدم آخه صداي مايكلا برام آشنا بود

گرفتمش و همين طور كه دعواش ميكردم از جلوي پسرهاي همسايه مون كه با چشماي ورقلمبيده نگام ميكردن رد شدم

وقتي رسيدم خونه مامانم گفت غذا كه بهش داده يادش رفته درش رو ببنده

خلاصه همين بي توجهي هاي مامانم كار دستمون داد

يه روز كه من مدرسه بودم مامانم مي بردش تو حياط و يادش ميره كه برش گردونه داخل

اونم ميمونه تو آفتاب وقتي رسيدم خونه ديدم افتاده كف قفس زود بردمش جلوي كولرگازي و بهش آب دادم خورد

ولي فايده نداشت وچند ساعت بعد مرد

اونقدر گريه كردم كه نگووووووو

بردمش تو باغچه و زير بوته ي ياس خاكش كردم

هراز چند گاهي هم ميرم سر مزارش باهاش حرف ميزنم

ختم كلوم:به همين آسوني بچه م از دستم رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:9  توسط الهام  | 

چند شب پيش شبكه4 سيما فيلم ((گاهي به آسمان نگاه كن)) رو پخش كرد

اون شب منو داييم فقط نگاه ميكرديم بقيه هركدوم داشتن درمورد كارت سوخت بحث مي كردن

خلاصه منم صداي تلويزيون رو تا تونستم بلند كردم هركي هم مي گفت كمش كن

چند ثانيه نگاش مي كردم بعد به تماشا كردن فيلم ادامه مي دادم خلاصه فيلم اينطوري شروع شد كه

عزرائيل امده بود سراغ يه پيرمرد خير كه كارش مدرسه سازي و مسجد سازي و.........

كلا كارهاي خير بود ولي هدفش فقط شهرت بود

القصه عزرائيل بهش گفت فقط 10 دقيقه وقت داري بعدش مي ميري پيره مرده گفت گم شو تا زنگ نزدم 110

بيا د جمعت كنه اونم گفت خود داني

حالاجالب اينجا بود كه مشاور پيرمرده كه كنارش ايستاده بود عزرائيل رو می ديد

خلاصه پيرمرد و مشاورش بي اعتنا راه افتادند كه برن كه يهووووووووووووو بالابر افتاد روسر

پيرمرد وباخاك يكسانش كرد بعد عزرائيل هم بي اعتنا به ماشينها داشت از وسط خيابون رد ميشد

كه داييم گفت: نمي ترسه ماشين بزندش و لت وپارش كنه چند ثانيه به هم نگاه كرديم بعد زديم زير خنده

حالا جدا من به اين فكر مي كنم كي ميخواد جون خود عزرائيل رو بگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا كه با من لج كرده بخدا واسه خودمم مسئله شده كه چرا من هركي رو دوست دارم يا ميميره

يا ديگه نمي بينمش مثلا همين مهستي (خدابيمرزدش) من عاشق صداش بودم زرتي زدو مرد

يه وبلاگي بود كه سال گذشته يه بار خوندمش خيلي ازش خوشم امد ولي از شانس بدم فرداش كامپيوترم

هنگ كرد و آدرسش پاك شد بعد از يك سال كه دوباره اتفاقي پيداش كردم فيلتر شد(چه ربطي به عزرائيل داشت)

از پيرزن همسايه مون خوشم مياد كه بيچاره اونم در حال مرگه

يكي از دوستاي بابامو خيلي دوست داشتم كه اونم فوت كرد

خلاصه تا از كسي خوشم مياد زرتي ميميره

نتيجه:

1- منو داييم خيلي باهوشيم كه از اول تا آخر يه فيلم آموزنده خنديديم آخه به نكات پنهانش پي برديم كه عمرا تو بتوني چون از ديوونه ها تنها بر مياد

2- كارت سوخت از ديدن عزرائيل براي اهل خونه ي ما مهمتر بود

3-اگه هنوز زنده اي به دوست داشتن من شك كن

4- گاهي به آسمان نگاه كن

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 23:38  توسط الهام  | 

به عكسي كه بالاي وبلاگمه يه نگاه بنداز!!!

حتما ميگي خوب كه چي؟

صبر داشته باش بهت ميگم

اين دختره تصوير اين روزهاي منه واقعا حوصله ام سر رفته

خسته شدم يه چيز جديد دلم ميخواد

يه چيزي كه تا حالا تجربه ش نكرده باشم گاهي وقتا فكر ميكنم

مثلا بميرم برم اون دنيا ببينم چه شكليه!!!!!!!!

راستي مرگ درد داره؟

من از درد كشيدن بدم مياد دلم ميخواد بدونه درد و خوشگل بميرم

در ضمن وقتي تابوتمو بلند ميكنن

دوست ندارم بگن: خرس گنده چقدر سنگينه!!!!

حتما تا اون موقع لاغرتر ميشم (جون اسماعيل روغن تعويضي قول ميدم لاغر شم)

آخه ميدوني من يه كم تپلم توجه داشته باش يه كم هااااااااااااا

داييم هميشه ميگه : آخرش تو ميموني رو دستمون

منم بهش ميگم :حلال زاده به دايش رفته

اصلا چطوره ازدواج كنم اينم يه چيز جديده ديگه!!!!!!!!

وايييييييييييييي نه از بچه داري بدم مياد!!!!

اگه مردي پيدا بشه كه خودش بپزه خودش بشوره

گير نده و بچه داري رو هم فوت آب باشه ازدواج ميكنم

نه اينم خوب نيست چون بالاخره بهش عادت ميكنم

وبازم زندگي يك نواخت ميشه انگار همون مردن بهتره

دوست دارم وقتي مردم روز تدفينم يه پسر ترگل ورگل

خوشتيپ (از اون تيپهاي مردونه كه تو نظر خودمه)

بيادو بدو بدو خودشو بندازه جلو تابوتم و التماس كنه كه

منو خاك نكنن آخه عاشقم بوده ولي فرصتي براي ابراز نداشته

ولي الان اومده كه بهم بگه چقدر دوستم داشته

حيف اگه زنده بودم ميدونستم چه بلايي سرش بيارم

قربون دستت تو بزن تو گوشش بهش بگو الانم وقت اومدنه

حالا چرا امروز اومدي ميذاشتي فردا بهتر بود!!!

لااقل مرحومه ي مغفوره رو اينقدرحرص نميدادي

بعد تشييع كنندگان بدونه توجه به اون راهشونو ادامه بدن

سر قبرم(نه مزار با كلاس تره)سر مزارم كه رسيدين

مي بينين يه نفر بازم با همون مشخصات خوابيده وسط مزار

جاي من!!! و ميگه يا منو خاك كنين يا اونو

اگه نظر منو بخوايد بايد بگم بدونه معطلي چالش كنين

نه دست نگه دارين اول درش بيارين واز هركس كوچكترين ناراحتي دارين

سر اون خاليش كنين بعد چالش كنين

حالا اگه رگ انسانيتت باد كرد ميتوني با پس گردني بفرستيش

خونه شون بعد آروم منو خاك كنين حواستون باشه خاك نياد تو كفنم

چون ازگردوخاك بدم مياد ترو خدا اون شب يكي پيشم بمونه

من از تاريكي خيلي مي ترسم

ودرآخرهم قبل از اين كه مزارم رو ترك كنين يكي بره پشت ميكروفون

و اعلام كنه اونايي كه دوسش داشتن و بهش نگفتن تا ريق رحمت رو سر كشيد(اينجا كه رسيد جيغ نزنين لطفا)

1 :خاك تو سر بي عرضه شون

2:از بي لياقتي خودشون بوده

3:اگه ميخوان از غصه دق كنن هيچ مانعي نيست(جون اسماعيل روغن تعويضي در همين لحظه هزاران نفر جان به جان آفرين تسليم ميكنن)

4:از امشب تا آخر عمرشون آهنگ پاييز اثر زيباي مجيد خراتان رو گوش بدن

حالا نمي خواد زياد به مغزت فشار بياري كه شنيديش يانه

الان يكمش رو برات مينويسم:

**************************************

رفتي حالا به كي بگم خيلي دلم تنگ برات

ميخوام يه بار ببينمت سر بذارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلاي سرخ ميومدم به ديدنت

نه اينكه با رخت سياه چشماي سرخ ببينمت

گل رو پرپر ميكنم سر مزارت

تا ابد بارونيه چشماي يارت

رفتي افسوس گل من تو در دل خاك

از تويادگاريه چشماي نمناك

پاييز غريب وبيرحم اون همه برگ مگه كم بود

گل من رو چرا چيدي گل من دنياي من بود

گلمو ازم گرفتي تك و تنها زير بارون

حالا كه نيستي كنارم ميذارم سربه بيابون

هنوزم بارون مي باره تو مياي انگار كنارم

خودتم بهتر مي دوني هنوزم دارم مي بارم

****************************************

تمام اموال معقول وغير معقولم رو مي بخشم به داييم

لباسام كه به دردش نمي خوره اونارو بدين به افغاني ها

خواهشن دست به كمدم نزنين همين طوري كه هست درش رو قفل كنين

كليدش رو بدين به مامانم كامپيوترم رو ترو خدااااااااااا نفروشين

بذارين لااقل يه يادگاري داشته باشم

روزهاي پنج شنبه كه ميايد سر مزارم لطفا آب غوره نگيرين

تا مي تونيد جكهاي دسته اول رو حفظ كنين و برام تعريف كنين

آهنگهاي جديد خواننده هاي مورد علاقه ام رو(مراجعه شود به بيوگرافي وبلاگ)

برام ضبط كنين وباخودتون بياريد

حتما برام گل بياريد تا به همسايه هام پز بدم(منظورم مرده هاي بغليمه)

بخور بخور ممنوع سر مزارم فقط ميوه بياريد(نارنگي فراموش نشه)

آخه مي ترسم شما هم تپل بشيد

ودر آخر:اگرفكركردي به اين زودي ها قصد مردن دارم كور خوندي

در حال حاضر تنها چيزي كه فكرم رو مشغول كرده اينه كه امشب

چطوري مخ بابامو بزنم كه منو ببره بيرون و برام يه پيتزا بخره

آخه ديگه لوس كردن جواب نميده بايد يه فكر تازه بكنم

توكه هنوز لب و لوچه ات آويزونه بابا بي خيال من نمي ميرم

پاشو يه آهنگ بندري واسه خودت بذاروتا ميتوني برقص و از زندگي لذت ببر

((بر سنگ مزارم بنویسید: آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش که او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:22  توسط الهام  | 

اينجا دزفوله

يه دزفول ميگم يه دزفول ميشنوي (ااااااااااا ببخشيد مي خوني)

به جان عزيزت خوشا جهنم

هوا اينقدر گرمه كه نگو رو مخ آدمها تاثير گذاشته

امروز با مامانم تو حياط بودم مامانم گفت :امروز چند شنبه ست؟

گفتم جمعه

گفت : نه بابا ديروز كه پنج شنبه بود

با چشاي ورقلمبيده گفتم: خب مامان جان با اين حساب امروز ميشه جمعه

يه كم نگام كرد بعد هرهر مي خنديد

با خودم گفتم :جلل خالق مامانم زدگي پيدا كرده

اين بماند

2_3 ساعت بعد تو هال نشسته بوديم

كه بابام گفت برو برام يه ليوان آب بيار

براش آوردم

بعد مامانم گفت: واسه منم يه ليوان بيار (اسم منو بايد مي ذاشتن ساقي نه الهام)

براي مامانمم آوردم

بابام دوبار آب خواست همينطور كه داشتم دوباره براش آب مياوردم از تو آشپز خونه صداشو شنيدم كه

به مامانم ميگفت امروز تو چقدر آب مي خوري

داد زدم : حالا خوبه شما هي آب مي خواي چرا الكي به اين بيچاره گير ميدي

بعد مي بينم هرهر مي خنده

حالا تو چرا داري اينطوري ميخندي؟

ببينم اونجا هم هوا گرمه؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:30  توسط الهام  |