اپيزود اول:
اتاق خواب الهام ساعت22:40دقيقه ي شب جمعه 86/5/26
الهام
نوركم رنگ منيتور
...................
سيم اينترنت رو وصل ميكنه و وارد نت ميشه
آيديشو باز ميكنه و شروع ميكنه به نوشتن
الهام: سلام داداشي
برادرش:سسسسسسسسسسلاممممممم
الهام: خوبي؟
برادرش: ممنون تو كه گفتي ميخواي بري خونه ي خواهرت
الهام: دوستام خراب شدن سرم ديگه نرفتم حالم خيلي توپه حس يه كفترو دارم
برادرش: چي شده آبجي؟
الهام: يكي از دوستام داره عقد ميكنه و من خيلي خيلي خوشحالم
برادرش: لي لي لي لي لي
(( كلي خنده و شادي و خوشحال از اين كه هردو از هم انرژي ميگيرن بحث به خصلتهاي زنان كشيده ميشه و الهام تاكيد ميكنه كنه نبايد حسادت زنها رو برانگيخت و حسادت غريزه ي زنهاست و تاكيد وتاكيد و تاكيد............بحث ميره سمت حضرت زهرا (س) و امام علي و توكل.........برادرش حرف ميزنه ولي الهام شكسته ميشه.....نه دلش بلكه حصاري رو كه به دور خودش پيچيده...........برادرش حرف ميزنه و الهام هيچي از بحث نميفهمه وفقط اشك ميريزه بحثشون يه چيز ديگه ست اماتلنگري كه لازم بود به دلش وارد شده بود.........اسم زهرا و علي كارخودشو كرده و سدي رو كه الهام جلوي توكلش ساخته بود ميشكنه............. هردو مستن از اين عشق((عشق الهي كه به قبلشون نور ميده)) مدتيه كه الهام نمازشو بدون توكل ميخونه و به هيچ معصومي توسل نكرده يه جورايي قهر كرده و گرچه پاي سفره ي رنگين و با غذاهاي مختلف نشسته ولي اونقدر لجش گرفته كه غذاها براش بي مزه ست نمازش ديگه خوشمزه نيست ميخونه ولي نه مثل گذشته بلكه از روي تكليف خداشو گم نكرده بلكه باهاش قهر كرده و با اهل بيتش هم همينطور........ نمازشو ميخونه ولي كفتر نميشه بالشو باز نميكنه ))
برادرش: خوبي آبجي كوچولو؟ احساس میكنم حال زياد خوب نيست؟
الهام: نه خوبم داداشي
(( الهام دروغ نگفته حالش خوبه ولي از خوشي اوليه خبري نيست غمگينه از اينكه نبايد قهر ميكرد و توكلشو قايم ميكرد))
برادرش: اميدوارم وقتي صبح از خواب پا ميشي بازم حس كفتر داشته باشي كچل خان
الهام: ممنون كچل كه تويي پيرمرد
(( بازهم خنده...........ولي آشوبي به جون الهام افتاده دراز ميكشه و بازم اشكها امونش نميدن و غرق در اشك خوابش ميبره))
*************
اپيزود دوم:
اتاق خواب الهام ساعت10:30 دقيقه ي صبح روز شنبه 86/5/27
الهام غرق خواب
...........................
(( صداي زنگ تلفن تو اتاق مي پيچيه ولي الهام خوابش سنگين تر ازاونه كه با دوسه زنگ اولي بيدار بشه ............. تلفن داره از جا كنده ميشه.......بازحمت بال مژه هاشو از هم باز ميكنه و غلتي ميزنه باخودش ميگه:(( اااااااااااااه نميزارن يه كم بخوابم))..........صداي زنگ تلفن خاموش ميشه و الهام از حرف گوش كني تلفن لبخند رو لباش مياد........ چند دقيقه اي نميگذاره كه بازم صداي زنگ تلفن بلند ميشه...با بيحالي بلند ميشه و گوشي روبرمي داره ..مريم دختر خاله ی باباش پشت خطه))
الهام: الو
مريم: سلام چطوري؟
الهام: تويي مريم خوبم تو خوبي؟
مريم: ممنون خواب بودي؟
الهام:آره
مريم: ببخشيد بيدارت كردم صدات چرا اينطوريه؟
الهام: مهم نيست از بيخوابيه ديشب دير وقت خوابيدم
مريم: الهام يه چيزي بپرسم راستشو ميگي؟
الهام: آره بگو
مريم: ديروز چيكار كردي؟ كجا بودي؟
الهام: بيكاربودم طبق معمول جايي هم نرفتم
مريم: بازم با داييت نشستين پاي دعا و احضار روح و جنگولك بازي درآوردين؟
الهام: نه جون مريم داييم اونقدر گرفتاره كه فعلا وقت اين كارهارو نداره چطور؟
مريم: اون پيرمرده بود كه تلفني طالع مون رو گرفت يادته؟
الهام: آره
مريم: ديشب خواب عجيبي ديدم كه من وتو و اون پيرمرده باهم بوديم
الهام: تعريف كن ببينم چي ديدي؟
مريم: اولش فكر كردم بازم داييت يه جادو جنبل جديد ياد گرفته و نشستين دوتايي امتحانش ميكنين و خوابي كه ديدم علتش اين بوده ولي حالا ميفهمم چرا اين خوابو ديدم
الهام:جون به سرم كردي ده بنال ديگه
مريم: خواب ديدم من و تو رفتيم پيش اون پيرمرده بعدش پيرمرد يه برگه ي بزرگ داد دستم و گفت:(( اين يه دعاست كه بايد ببري خاكش كني ولي تاش نزن چون گربه ازدستت مي بردش
يادت نره هاااااا تاش نزني گربه ميبردش)) به تو نگاه كردم كه به ديوار تكيه داده بودي و انگارگريه كرده بودي و خيلي هم غمگين بودي كه يهوو ديدم يه خانوم ويه پسره كه خيلي هم قد بلندوهيكلي بود وارد شدن زنه به تو گفت برو سوار ماشين شووامد طرف من دعارو از دستم گرفت و گفت:(( بدش به من تو بلد نيستي خاكش كني ميدم پسرم برات خاكش كنه)) منم بهش دادم توهم رفتي سوار ماشينشون شدي بهت گفتم:(( الهام كجا داري ميري تو كه نميشناسيشون)) توگفتي:(( نميدونم كجا ولي بايد باهاشون برم))
زنه گفت:(( نگران نباش الان برميگرديم تو همينجا منتظر بمون)) و بعدش رفتين من نگرانت بودم ولي زود برگشتين امدي كنارم ايستادي زنه هم با لبخند روبه رومون ايستاد دستشو جلوآورد و لپمو كشيد و گفت:(( چرا فكر كرديد من و پسرم تنهاتون ميذاريم و اينقدر نااميد شدين؟من كه بهت گفته بودم هميشه همراهتون ميمونيم)) يه كمي فكر كردم و باخودم گفتم:(( خدايا من اين زنو كجاديدم)) بعد يهوو ياد خوابي افتادم كه چند وقتپيش برات تعريف كردم همون كه حضرت ابوالفضل و مادرش رو تو خواب ديده بود
به طرفت برگشتم كه بهت بگم اين مادر و پسر كي هستن ولي قبل از اين كه من چيزي بگم تو گفتي:(( آره خودشون هستن)) بعدشم يهوو از خواب پريدم
(( الهام درتمام مدتي كه مريم داشت خوابشو تعريف ميكرد اشك ميريخت ......اونا خودشون امده بودن آشتي ...........الهام بازم كفتر شده بود.همون چيزي كه برادرش گفت و براش آرزو كرده بود((اميدوارم صبح كه از خواب پا ميشي بازم حس كفتر شدن داشته باشي)) ................ آرزوي برادرش برآورده شده بود و الهام احساس ميكرد داره پرواز ميكنه........))
مريم: الو الهام زنده اي؟
الهام:آره بگو
مريم: چند وقت پيش سر نماز ازشون گله كردم و بهشون گفتم :(( هرچي التماستون ميكنم مرادم نميدين چي شده؟ شماها كه هميشه وساطت منو پيش خدا ميكردين حالا چي شده كه نه خودت نه پسرت نظري به من نميكنين. باشه عيبي نداره منم ديگه نه تو مراسم جشنتون ونه تو مراسم عزاداريتون شركت نميكنم من باهاتون قهر ميكنم قهر))از اون به بعد هم سر قولم موندم تا اين كه كبري بهم زنگ زد و گفت براي روز پنج شنبه سفره ابوالفضل داره و اگه ميتونم برم كمكش . هزارتا بهونه آوردم اما انگار كبري ريسماني شده بود و منو باقدرت به سمت جشن ميكشيدبالاخره هم تسليم شدم و رفتم اما جون مريم راستشو بگو تو چيكار كردي كه تو هم توي خوابم بودي؟
الهام: من توكلمو قايم كردم . ديشبم به خاطر همين بيخواب شده بودم ولي يه دوست با آوردن اسم اهل بيت تلنگري بهم زد كه شايد خودشم ندونه چه لطفي در حق من كرده
مريم: دختر بد نمازتو نميخوني؟
الهام: نه ميخونم اما توسل و توكل نميكنم چند ماهي ميشه ه اينطوري شدم اما الان ديگه اينطوري نيستم باچيزايي كه تو گفتي احساس ميكنم رو ابرها سير ميكنم
مريم:ببين من امروز به يه جشن دعوتم قراره سفره ي ابوالفضل پهن كنن مياي باهم بريم آشتي كنون؟
الهام: حتما ميام چي بهتر از باده نوشي اتفاقا مدتيه بدمستي زده به سرم اما الان مطمئنم كه نبايد پياله رو پس بزنم
مريم: چي داري ميگي واسه خودت مستي چه ؟ باده چيه؟
الهام: بيخيال باخودم بودم پس منتظرتم بيا دنبالم كه باهم بريم
مريم: باشه خدا حافظ
(( الهام هنوزم باورش نميشه ولي واقعا كفتر شده و نميتونه رو زمين بند بشه يه دوش آب سرد ميگيره و بهترين لباسشو براي عصر آماده ميكنه ))
آخرش: خدايا شكرت من زمين خوردتم ولي گاهي خر ميشم كه لج ميكنم خودت طاقتمو زياد كن .......من دستم درازه پياله رو پر كن
عمريست كه پاي خم افتاده خرابيم
همسايه ي ديوار به ديوار شرابيم
خدا جونم شكرت بهترين عيدي زندگيمو بهم دادي من كفتر بودم اما بالهام خسته شده بود مرسي كه تيمارم كردي