تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز)

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

Tire Puncture

وقتي ديدم تو طالع بيني فلان سايت نوشته مرد آزوهاي زن متولد اسفند ميتونه اجرام آسماني رودر حال فرود بايك درست بگيره......پنچرشدم

وقتي ديدم پسر همسايه شبا با چراغ اتاقش علامت ميده كه منم بيدارم اگه كاري داري درخدمتم......پنچرشدم

وقتي پاي سخنان.....(مشترك گرامي دسترسي به اين اسم امكان پذير نميباشد وگرنه فيلترميشوم) نشستم و ديدم به جاي حرف سه كيلو سه كيلو تف به طرف مردم پرتاب ميكنه......پنچرشدم

وقتي ديدم دختر دوازده ساله ي شريك پدرم نامه ي رو كه براي دوست پسرش نوشته براي پاكنويس كردن پيش من آورده......پنچرشدم

وقتي ديدم برادرم به ماهي هاش بيشتر از اعصاب من اهميت ميده......پنچرشدم

وقتي شلوارم رو بعد از ماه ها از خياط آوردم و داشتم براي مهموني رفتن آماده ميشدم وديدم به اندازه ي 2متر پاچه هاش برام بلنده......پنچر شدم

وقتي شنيدم مجري مطرح تلويزون رو به جرم گفتن حرف حق دمشو گرفتن و انداختن تو كوچه پشتي صدا وسيما......پنچرشدم

وقتي شنيدم الهه هم به دنبال مهستي روان شد......پنچرشدم

وقتي شنيدم نشستن پاي كامپيوتر چاق كننده ست وميزان ابتلا به شب كوري رو افزايش ميده......پنچرشدم

وقتي ديدم مصطفي كرمي كارگردان جوان سينما به خاطر ساخت فيلمش هردو دستش ازمچ قطع شده و انگشتاي پاشو از دست داده......پنچرشدم

وقتي ديدم شهرام جزايري به خاطره ها پيوست و اين آقايان شريك دزد ورفيق قافله ازآب در امدن......پنچرشدم

وقتي شنيدم تو پفكهاي سوپرماركت سر كوچه قرص اكس پيدا كردن......پنچرشدم

وقتي تومجله نامه ي كودكي به خدارو خوندم با اين مضمون:خدايا من مامانموبه اندازه ي يه تريلي پفك دوست دارم منو شفا بده تامامانم اينقدرغمگين نباشه......پنچرشدم

وقتي ديدم مامانم با دمپايي مارمولك توي حيات خلوت رو كه گاهي باهاش درد دل ميكرم له كرده......پنچرشدم

وقتي ديدم همه چيز به خاطر نون و آب زيرعرابه ي مركب ازما بهترون داره له ميشه ونقاب زدن مد شده تا اصل افكار پنهان بمونه.......پنچرشدم

وقتي.....................

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي كجايي اسماعيل روغن تعويضي كه من بدجور پنچرشدم


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:42  توسط الهام  | 

اپيزود اول:

اتاق خواب الهام ساعت22:40دقيقه ي شب جمعه 86/5/26

الهام

نوركم رنگ منيتور

...................

سيم اينترنت رو وصل ميكنه و وارد نت ميشه

آيديشو باز ميكنه و شروع ميكنه به نوشتن

الهام: سلام داداشي

برادرش:سسسسسسسسسسلاممممممم

الهام: خوبي؟

برادرش: ممنون تو كه گفتي ميخواي بري خونه ي خواهرت

الهام: دوستام خراب شدن سرم ديگه نرفتم حالم خيلي توپه حس يه كفترو دارم

برادرش: چي شده آبجي؟

الهام: يكي از دوستام داره عقد ميكنه و من خيلي خيلي خوشحالم

برادرش: لي لي لي لي لي

(( كلي خنده و شادي و خوشحال از اين كه هردو از هم انرژي ميگيرن بحث به خصلتهاي زنان كشيده ميشه و الهام تاكيد ميكنه كنه نبايد حسادت زنها رو برانگيخت و حسادت غريزه ي زنهاست و تاكيد وتاكيد و تاكيد............بحث ميره سمت حضرت زهرا (س) و امام علي و توكل.........برادرش حرف ميزنه ولي الهام شكسته ميشه.....نه دلش بلكه حصاري رو كه به دور خودش پيچيده...........برادرش حرف ميزنه و الهام هيچي از بحث نميفهمه وفقط اشك ميريزه بحثشون يه چيز ديگه ست اماتلنگري كه لازم بود به دلش وارد شده بود.........اسم زهرا و علي كارخودشو كرده و سدي رو كه الهام جلوي توكلش ساخته بود ميشكنه............. هردو مستن از اين عشق((عشق الهي كه به قبلشون نور ميده)) مدتيه كه الهام نمازشو بدون توكل ميخونه و به هيچ معصومي توسل نكرده يه جورايي قهر كرده و گرچه پاي سفره ي رنگين و با غذاهاي مختلف نشسته ولي اونقدر لجش گرفته كه غذاها براش بي مزه ست نمازش ديگه خوشمزه نيست ميخونه ولي نه مثل گذشته بلكه از روي تكليف خداشو گم نكرده بلكه باهاش قهر كرده و با اهل بيتش هم همينطور........ نمازشو ميخونه ولي كفتر نميشه بالشو باز نميكنه ))

برادرش: خوبي آبجي كوچولو؟ احساس میكنم حال زياد خوب نيست؟

الهام: نه خوبم داداشي

(( الهام دروغ نگفته حالش خوبه ولي از خوشي اوليه خبري نيست غمگينه از اينكه نبايد قهر ميكرد و توكلشو قايم ميكرد))

برادرش: اميدوارم وقتي صبح از خواب پا ميشي بازم حس كفتر داشته باشي كچل خان

الهام: ممنون كچل كه تويي پيرمرد

(( بازهم خنده...........ولي آشوبي به جون الهام افتاده دراز ميكشه و بازم اشكها امونش نميدن و غرق در اشك خوابش ميبره))

 

 

                                     ************* 

اپيزود دوم:

اتاق خواب الهام ساعت10:30 دقيقه ي صبح روز شنبه 86/5/27

الهام غرق خواب

...........................

(( صداي زنگ تلفن تو اتاق مي پيچيه ولي الهام خوابش سنگين تر ازاونه كه با دوسه زنگ اولي بيدار بشه ............. تلفن داره از جا كنده ميشه.......بازحمت بال مژه هاشو از هم باز ميكنه و غلتي ميزنه باخودش ميگه:(( اااااااااااااه نميزارن يه كم بخوابم))..........صداي زنگ تلفن خاموش ميشه و الهام از حرف گوش كني تلفن لبخند رو لباش مياد........ چند دقيقه اي نميگذاره كه بازم صداي زنگ تلفن بلند ميشه...با بيحالي بلند ميشه و گوشي روبرمي داره ..مريم دختر خاله ی باباش پشت خطه))

الهام: الو

مريم: سلام چطوري؟

الهام: تويي مريم خوبم تو خوبي؟

مريم: ممنون خواب بودي؟

الهام:آره

مريم: ببخشيد بيدارت كردم صدات چرا اينطوريه؟

الهام: مهم نيست از بيخوابيه ديشب دير وقت خوابيدم

مريم: الهام يه چيزي بپرسم راستشو ميگي؟

الهام: آره بگو

مريم: ديروز چيكار كردي؟ كجا بودي؟

الهام: بيكاربودم طبق معمول جايي هم نرفتم

مريم: بازم با داييت نشستين پاي دعا و احضار روح و جنگولك بازي درآوردين؟

الهام: نه جون مريم داييم اونقدر گرفتاره كه فعلا وقت اين كارهارو نداره چطور؟

مريم: اون پيرمرده بود كه تلفني طالع مون رو گرفت يادته؟

الهام: آره

مريم: ديشب خواب عجيبي ديدم كه من وتو و اون پيرمرده باهم بوديم

الهام: تعريف كن ببينم چي ديدي؟

مريم: اولش فكر كردم بازم داييت يه جادو جنبل جديد ياد گرفته و نشستين دوتايي امتحانش ميكنين و خوابي كه ديدم علتش اين بوده ولي حالا ميفهمم چرا اين خوابو ديدم

الهام:جون به سرم كردي ده بنال ديگه

مريم: خواب ديدم من و تو رفتيم پيش اون پيرمرده بعدش پيرمرد يه برگه ي بزرگ داد دستم و گفت:(( اين يه دعاست كه بايد ببري خاكش كني ولي تاش نزن چون گربه ازدستت مي بردش

يادت نره هاااااا تاش نزني گربه ميبردش)) به تو نگاه كردم كه به ديوار تكيه داده بودي و انگارگريه كرده بودي و خيلي هم غمگين بودي كه يهوو ديدم يه خانوم ويه پسره كه خيلي هم قد بلندوهيكلي بود وارد شدن زنه به تو گفت برو سوار ماشين شووامد طرف من دعارو از دستم گرفت و گفت:(( بدش به من تو بلد نيستي خاكش كني ميدم پسرم برات خاكش كنه)) منم بهش دادم توهم رفتي سوار ماشينشون شدي بهت گفتم:(( الهام كجا داري ميري تو كه نميشناسيشون)) توگفتي:(( نميدونم كجا ولي بايد باهاشون برم))

زنه گفت:(( نگران نباش الان برميگرديم تو همينجا منتظر بمون)) و بعدش رفتين من نگرانت بودم ولي زود برگشتين امدي كنارم ايستادي زنه هم با لبخند روبه رومون ايستاد دستشو جلوآورد و لپمو كشيد و گفت:(( چرا فكر كرديد من و پسرم تنهاتون ميذاريم و اينقدر نااميد شدين؟من كه بهت گفته بودم هميشه همراهتون ميمونيم)) يه كمي فكر كردم و باخودم گفتم:(( خدايا من اين زنو كجاديدم)) بعد يهوو ياد خوابي افتادم كه چند وقتپيش برات تعريف كردم همون كه حضرت ابوالفضل و مادرش رو تو خواب ديده بود

به طرفت برگشتم كه بهت بگم اين مادر و پسر كي هستن ولي قبل از اين كه من چيزي بگم تو گفتي:(( آره خودشون هستن)) بعدشم يهوو از خواب پريدم

(( الهام درتمام مدتي كه مريم داشت خوابشو تعريف ميكرد اشك ميريخت ......اونا خودشون امده بودن آشتي ...........الهام بازم كفتر شده بود.همون چيزي كه برادرش گفت و براش آرزو كرده بود((اميدوارم صبح كه از خواب پا ميشي بازم حس كفتر شدن داشته باشي)) ................ آرزوي برادرش برآورده شده بود و الهام احساس ميكرد داره پرواز ميكنه........))

مريم: الو الهام زنده اي؟

الهام:آره بگو

مريم: چند وقت پيش سر نماز ازشون گله كردم و بهشون گفتم :(( هرچي التماستون ميكنم مرادم نميدين چي شده؟ شماها كه هميشه وساطت منو پيش خدا ميكردين حالا چي شده كه نه خودت نه پسرت نظري به من نميكنين. باشه عيبي نداره منم ديگه نه تو مراسم جشنتون ونه تو مراسم عزاداريتون شركت نميكنم من باهاتون قهر ميكنم قهر))از اون به بعد هم سر قولم موندم تا اين كه كبري بهم زنگ زد و گفت براي روز پنج شنبه سفره ابوالفضل داره و اگه ميتونم برم كمكش . هزارتا بهونه آوردم اما انگار كبري ريسماني شده بود و منو باقدرت به سمت جشن ميكشيدبالاخره هم تسليم شدم و رفتم اما جون مريم راستشو بگو تو چيكار كردي كه تو هم توي خوابم بودي؟

الهام: من توكلمو قايم كردم . ديشبم به خاطر همين بيخواب شده بودم ولي يه دوست با آوردن اسم اهل بيت تلنگري بهم زد كه شايد خودشم ندونه چه لطفي در حق من كرده

مريم: دختر بد نمازتو نميخوني؟

الهام: نه ميخونم اما توسل و توكل نميكنم چند ماهي ميشه ه اينطوري شدم اما الان ديگه اينطوري نيستم باچيزايي كه تو گفتي احساس ميكنم رو ابرها سير ميكنم

مريم:ببين من امروز به يه جشن دعوتم قراره سفره ي ابوالفضل پهن كنن مياي باهم بريم آشتي كنون؟

الهام: حتما ميام چي بهتر از باده نوشي اتفاقا مدتيه بدمستي زده به سرم اما الان مطمئنم كه نبايد پياله رو پس بزنم

مريم: چي داري ميگي واسه خودت مستي چه ؟ باده چيه؟

الهام: بيخيال باخودم بودم پس منتظرتم بيا دنبالم كه باهم بريم

مريم: باشه خدا حافظ

(( الهام هنوزم باورش نميشه ولي واقعا كفتر شده و نميتونه رو زمين بند بشه يه دوش آب سرد ميگيره و بهترين لباسشو براي عصر آماده ميكنه ))

آخرش: خدايا شكرت من زمين خوردتم ولي گاهي خر ميشم كه لج ميكنم خودت طاقتمو زياد كن .......من دستم درازه پياله رو پر كن

عمريست كه پاي خم افتاده خرابيم

همسايه ي ديوار به ديوار شرابيم

خدا جونم شكرت بهترين عيدي زندگيمو بهم دادي من كفتر بودم اما بالهام خسته شده بود مرسي كه تيمارم كردي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 22:34  توسط الهام  | 

اي عشق مشكن ما را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:56  توسط الهام  | 

بعداز يه غيبت نيمچه طولاني((البت واسه خودم)) دوباره امدم

چته ؟؟؟؟؟

چرا دماغتو گرفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من كجام بوي تخم مرغ گنديده ميده!!!!!!!

تقصير مامانمه چند روزه گرفتار مراسم فوت يكي ازفاميلامونه منم كارم شده تخم مرغ خوردن

تنبل خودتي حس پخت و پز نيست

تو اين چند روزه خيلي چيزا از تخم مرغ ياد گرفتم

وقتي تو روغن ميريزيش و همش ميزني باهمه ي دورنگي انسجام داره

وقتي ميپزيش باهمه ي فشارها كه بيشتر شبيه عصبي شدنه فقط خودش ترك برميداره و همه جارو به گند نميكشه((برعكس من كه هار ميشم))

زرده اش به جاي اينكه انزواشو به تاريكي ببره غرق سفيدي معصوم دورو برش ميشه

ميبيني حتي يه تخم مرغم قابل تامله

شايدم چون من خيلي متفكرم بوي تخم مرغ گنديده گرفتم

ياد يه چيزي افتادم

وقتي موقع امتحانات ترم ميشد حموم نميرفتم چون غرق خوندن بودم و وقت نداشتم واگر معجزه ميشد يه سري هم به حموم ميزدم

سر كلاس تقويتي رياضي بوديم كه ديدم مرضيه دوستم اول كتابم چيزي نوشت

بازش كردم ديدم نوشته:

تخم مرغ گنديده

بوي الهام رو ميده

ازش پرسيدم: جدا راست ميگي؟

گفت: حالا من يه چيزي گفتم تو آبروي تخم مرغ گنديده رو نبر

نتيجه:ببين كسي دور وبرت دماغشو نگرفته؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:10  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 15:58  توسط الهام  | 

عيد مبعث رو به همه ي مسلمانان جهان و دوستان گلم تبريك ميگم و اميدوار هميشه زير سايه ي علم سبز محمد و آلش خوشبخت و سالم باشن

اين عيد بزرگ رو به تمام زنان مسلمان مخصوصا خانوماي ايراني تبريك ميگم چون يه جورايي در اين روزها زن متولد شد وبه زنان ارزشي آسماني تقديم شد

چون پيامبر بود كه با مبعوث شدنش زنده به گور كردن زنان را جنايتي حيواني معرفي كرد

پيامبر بود كه به دستهاي فاطمه بوسه ميزد و جاي فاطمه او را(( ام ابيها)) يعني: مادر پدر صدا ميزد

پيامبر بود كه به مردان ياد داد زنان را دوست داشته و قدر اين گوهر را بدانند

به قول دكتر الهي قمشه اي: دو شباهت بين خدا و زن وجود داره يكي آرامش وجودي و ديگري اسرارآميز بودن

زنان توانايي اين رو دارن كه در بدترين شرايط آرامش رو به محيط و افراد پيرامونشون هديه بدن كه از دست هيچ مردي ساخته نيست

روح زنان پر از راز و بعدهاي بكرو ناشناخته است كه اگر چهل سال يك زن و مرد باهم زير يك سقف زندگي كنند هنوزهم مرد نمي تونه به اين اسرار دست پيدا كنه

فرمود كه مولاك:لما خلقت افلاك

اگر براي تو نبود زمين و آسمان را نمي آفريدم

در اينجا تو به معناي انسان به كار رفته وانسانهارو جز زنان و مردان تشكيل نميدن وپيامبر بود كه زنها و مردهارو برابر اعلام كرد

پس خانوم ها به خودتون افتخار كنين كه همچين شخصيت بزرگواري اولين فيمينيست واولين ناجي زنان بود

بازم عيدتون مبارك

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط الهام  | 

منم عاشق....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط الهام  | 

چقدر اين ملت پررو هستن والا بد معامله اي نيست هااااااااااااااااااااا هر كس هرگندي دلش ميخواد ميزنه هزارتا آبروريزي بالا مياره اون وقت

با يه كار هنري يا هركوفت وزهرمار ديگه يه ماله ميكشه رو كثافت كارياش

شايد تا حالا حدس زده باشيد منظورم كيه

بله همين زهرا اميرابراهيمي كه هرگندي دلش خواسته زده حالا با يه نمايشگاه عكس ميخواد بگه:(( كه من مظلومم وهيچ كاري نكردم و اسير توطئه شدم)) من كاري ندارم كه اون پسره شوهرش بوده يا نامزدش يا دوست پسرش ولي مهم اينه كه نبايداز كثافت كاريهاشون فيلم ميگرفتن

چطور اون موقع فكر اينو نميكرد كه ممكنه پخش بشه خيلي دلم ميخواد ازش بپرسم واسه چي فيلم گرفتين يا گذاشتي از اون موقيت فيلم برداري بشه؟ ميخواستي بعدش گند كاريهاتو تماشا كني ؟ خوب به جاي فيلم برداري ميتونستي بازم تو لجن فرو بري واز اين بيشتر حيوان منشانه افسار هوست رو ول كني حالا نمايشگاه زدي كه چي؟ كه بگي من نبودم دستم بود

واقعا خيلي رو ميخواد بايد ميرفتي ميمردي بدبخت عقده اي

اين خبر رو تو مجله ي سايه روشن خوندم وبسيار متاسف شدم براي كسايي كه سعي دارن زهرا امير ابراهيمي رو قديسه جلوه بدن و رو كار كثيفش برچسب مورد ظلم قرار گرفتن بزنن لطفا به نظر بعضي از بازديد كننند گان گالري((ديد دوم)) زهرا امير ابراهيمي كه من بيشتر ترجيح ميدم اسمشو بذارم ((گالري ماله كشي)) توجه كنين:

- امين زارع، 31 ساله با سابقه هنري در تئاتر و...: «چيزي كه منتظرش بودم را ديدم، شايد حتي بيشتر از انتظارم. شعور آدم‌ها، يك ماه بي‌‌غروب ديدم، آدم پولداري نيستم و به وسعم يكي از تابلوها را خريدم، اين پول آخرين پس‌انداز من است اما از يك چيزهايي نمي‌شود گذشت، اين تابلو را نخريدم كه كسي را بزرگ كنم براي اين خريدم كه خودم بزرگ شوم».

(((( واقعا كه الگوي خوبي رو براي بزرگ شدن انتخاب كردي))

معصومه آقاجاني: بازيگري كه نياز به معرفي ندارد: «من ديدم يك انسان از سطح به عمق رسيده است، كارهاي قبلي زهرا اميرابراهيمي را ديده بودم، زيبايي‌هاي قبلي عمومي بود و زجرها در سطح، اما الان ريشه‌هاي نگاه عميق است، حيف كه براي تكامل بايد اين همه رنج كشيد، كاش تكامل ارزان‌تر به دست مي‌آمد نه اين‌قدر پر درد و رنج».

((( از ديد اين بازيگر بايد گند بكارين تا به تكامل برسين)))

-نوذر اسماعيلي، 36 ساله، مشغول در كارهاي فرهنگي، هنري: «تا به حال در ايران عكس روي شيشه نديده بودم. نمي‌دانم چه ديدم، چقدر خوب است آدم گاهي پشت مه و ابر باشد و گاهي با چيزي تازه نمايان شود».

((( شايد بهتر بود مي گفت :چقدر خوبه آدم هر گندي ميخواد بزنه بعدش بگه من نبودم)))

- حسام دلالي، 23 ساله، كارشناس ناجي، نوازنده پيانو و سفالگر: «غمي در كارها ديده مي‌شود كه نمادش آزادي است، پنجه‌هاي باز، پرش‌هاي روي عكس، سايه‌هاي بي‌مفهوم و با مفهوم، اين‌جا نظم خاصي نيست، اين بي‌مفهومي خودش دنياي مفهوم است، يعني رهايي».

(((آزاد بود اين شد اگه نبود چي مي شد)))

-محمد مهرجويا، 33 ساله همكار مطبوعاتي ما در مجله هفت: «يك نوع اعتراض ديدم، نمي‌توانم بيان كنم، با اين‌كه تلخي خاصي در كارهايش هست اما زنده بودن را در وجودش مي‌بينم اين برايم ارزشمند است، سريال نرگس را نديدم اما باورم نمي‌شد زندگي در نگاهش جاري باشد، بيش از معمول در نمايشگاهش تلخي ديدم اما زندگي هم هست، حتي با تكيه بر تلخي، مقاومتش را تحسين مي‌كنم، اولين چيزي كه خوشحالم كرد زنده بودن اوست».

(((اعتراض؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به چي ؟؟؟؟ واقعا كه !!! تازه ادعا داره سريال نرگس رو هم نديده احتمالا يا تلويزيون نداشتن يا كور تشريف داشتن برعكس اولين چيزي كه منو ناراحت ميكنه اينه كه هنوز شما هم زنده اي جناب آقاي محمد مهرجويا)))

-فرنوش نظيري 21 ساله: «هيچ سياهي در آن نمي‌بينم، حس جالب، روشي جالب، كمي غم هست اما من بعضي از تابلوها را رنگي ديدم مثلا مي‌توانم بگويم اين‌جا (نمايشگاه) سبز است، به زهرا اميرابراهيمي افتخار مي‌كنم كه دارد زندگي مي‌كند، بايد زندگي كند، هميشه پشت او هستم و از او دفاع مي‌كنم».

((( ايشون احتمالا از همكارنشون در شغل شريف گند زني هستن وگرنه من به عنوان يك دختر احساس بيزاري ميكنم كه هم جنس زهرا امير ابراهيمي هستم)))

و.............................. نظرات مزخرف ديگري كه نشون ميده ايراني ها در ماله كشي تخصص دارن

همه دوستان با مطالب طنز منو مي شناسن واحتمالا متعجب مي شن كه اين دفعه تلخ نوشتم ولي اگه نگاه كنين تلخ نيستن واقعا اصل خنده هستن بايد به ريش اين آدمها خنديد چون يه ذره مخ تو كله شون نيست كه بفهمن: ((بابا خر خودتونين با جد وآبادتون )) ميخواي با گالري عكس سر مردم رو شيره بمالي؟؟؟ به نظرت خركيه؟

از همه ي دوستان معذرت ميخوام اگه بدون فيلترينگ و ملاحضه نوشتم اگه بدونين چقدر اعصابم خرابه دلم ميخواد اين زهرا امير ابراهيمي رو بدن به من تا تيكه تيكه اش كنم به قول شاعر((البته با كمي ناخونك)):

الهي سقف گالريت خراب بشه روي سرت

بياي ببيني كه همه حلقه زدن دور وبرت

بازهم به خاطر تلخ زباني ام از دوستان معذرت ميخوام

نتيجه قابل كاربرد براي كساني كه اهلشن:هر كاري ميخوايد بكنيين اينجا همه كرو و كر شدن اينجا ايران سرزمين ماله کشان

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:17  توسط الهام  | 



 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:19  توسط الهام  | 

خدایی اون وقتها وقتی من انشا می خوندم همه ساکت می شدن

وهمیشه معلم های ادبیاتم دوستم داشتن شاید به خاطر همین رشته ی ادبیات رو انتخاب کردم

به نظر شما این معلم درست به زهره خانوم نمره داده؟

تو چند بهش میدی؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط الهام  | 

دوران نقاهت به سررسيد وگوش شيطون كر((الهي پرده گوشش پاره شه حرفاي من به گوشش نرسه )) توپ توپم

حالا جوگيرنشي لگد بپروني من يه چيزي گفتم توهول ورت نداره

مرضي هم واسه خودش صفايي داره هاااااااااااااااا به جون اسماعيل روغن تعويضي كلي حال كردم

انقده ه ه ه ه ه ه ه ه دوسم داشتن البته شايد چون وضعم يه كمكي وخيم بود اينطوري برام بال بال ميزدن

جاتون خالي منم نامردي نميكردم هرچي برام كمپوت و آبميوه مياوردن تا آخر نوش جان ميكردم مبادا سر از شكم داداشم دربيارن

وداغشون به دلم بمونه ولي خدايي 13 آمپول برام نشيمن گاه نذاشته وكاملا دهنمو سرويس كرده

باور كن اونقدر عق زدم كه كم كم داشتم فكر ميكردم حتمي تو عق بعدي خودمو ميارم بالا فك كن من مثل يه شلوار چپ و رو بشم چه شكلي ميشم ((حتما ميگي ااااااااااااه ه ه حالم بهم خورد)) نترس تازه ميشي عين من

خلاصه داشتم ميگفتم اگه خودمو مياوردم بالا اونوقت ازسر روم خون ميچكيد و تمام دل وروده ام آويزون بود و همه ازم فرار ميكردن اون وقت تيتر روزنامه ها ميشد ((دختري با عق زدن خودش بالا آورد ودرخيابانها باعث وحشت مردم شد)) اونوقت شايد دولت منم به جرم شرارت اعدام مي كرد شايدم حبس ابد اگه دست من بود اين پرستاري رو كه مامور زدن سرمم بود اعدام مي كردم لامصب شپ شپ ميزد رو دستم منم كه جيكم در نميومد تازه غرهم ميزد كه چرا رگت نميزنه بيرون خسته شدم منم نامردي نكردم گفتم اگه بادست نميتوني بالگد امتحان كن يه جوري نگام كرد كه عمه خانوم مامان بزرگم امد جلوي چشمم آخرسرهم گفت بذاروصلش كنم روي دستت كم بالاي دستمو آب كش كرده بود حالا نوبت

اينور دستم بود كلي كلنجار رفت بعد حالت متعجبي به خودش گرفت و گفت رگهاي عجيبي داري رو دستت انگار شريان هست واقعا عجيبه

منم كولي بازي درآوردم وجيغ ودادو فرياد كه نميخوام اين سرمم رو وصل كنه ميخواد منو بكشه خلاصه سروصدا ها باعث شد خود دكتر بياد و وصلش كنه ((خدايي خيلي هم خوش تيپ بود))از اونا كه داد ميزنه دكترن

به دكتر گفتم كه من رو دستم شريان دارم نگاه عاقل اندر سفيه ي بهم كرد و گفت رو دست هيچ انساني شريان وجود نداره منم گفتم پرستارتون اينو گفته وگرنه من خودم كه ميدونستم

خنديد و گفت حالا خوبي؟ گفتم آره گفت احساس خاصي نداري منم صادقانه گفتم انگار يكي داره تو شكمم ارگ ميزنه گفت تاثير سرمه خوب ميشي داشتم با خنكاي سرم حال ميكردم كه يه پيرمرد در حالي كه فحش مي داد به در اتاقي كه من توش بودم تكيه داد

دوتا مرد جوون هم همراش بود كه فكركنم پسراش بودن پيرمرده مدام ميگفت:اين دكتره ي پدر سگ داره دروغ ميگه حرفاشو باور نكنين

برام پاپوش درست كرده من قندوچربيم كجا بود انگار مغازه مو ديده كه با قاطعيت هم ميگه پدرتون مستعد قند وچربي و...........

بچه ها هرچي ميخواستن حاليش كنن كه بابا منظورش مرض قندو چربي بالاي بدنشه زير بار نميرفت و مدام داد ميزد من مغازه اي ندارم كه ازشما قايم كرده باشم پس فردا كه مردم ادعاي ارث و ميراث نكنين اين دكتره نميدونم چه دشمني با من داره

مرده بوديم ازخنده پيش خودم فكر كردم اگه همه آدما مثل اين پيرمرد ساده بودن كه ديگه غمي نداشتيم جدا به سادگيش غبطه خوردم

خدارو شكر داروهام تموم شد ولي واقعا دلم واسه اين همه نازونوازش مفتكي تنگ ميشه ولي اميدوارم هيچ كس مثل من مريض نشه وهمه سالم وسلامت باشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:53  توسط الهام  | 

سلام به دوستای باوفام

متسفانه به شدت بیمارم از سفر که برگشتم سینه پهلو کردم

داشتن لوضه ی بدخیم هم شده قوز بالاقوز

حالم که بهتر شد حتما آپ میکنم و جواب نظرات زیباتونو میدم

واقعا شرمنده ام

برای این گنجشک سرماخورده دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:24  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:27  توسط الهام  | 

آدم ها شوخی شوخی به اين گنجشک سنگ زدند...و گنجشک جدی جدی جان می کند ...

آدم ها شوخی شوخی زخم زدند...و قلب گنجشك جدی جدی می شکست...

و تو شوخی شوخی لبخند مي زدي به اين همه تحمل... و گنجشك جدی جدی عاشق می شد برلبخندتو... 

آهاي آسمان سجاده ام را زمينيان دزديده اند

اين گنجشك بي پناه دارو ندارش همين سجاده بود

وزمين جاي مناسبي براي عاشق شدن نيست..........

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14:22  توسط الهام  | 

دشت ها سرسبز

كوههاي بلند با آهوان زيبا

درختان بيد وكاج

مرتع هاي پرازمحصول

چشمه هاي خنك

صداي اذان خروس به وقت سحر

وتكاپوي دختران لربا لباسهاي پرازپولك

چهرهاي آفتاب سوخته ي زنان پير

بازي گوشي بچه ها

دسته هاي غاز واردكهاي پر سروصدا

صداي گاو گوسفند ها

قطار مرغ مادر و جوجه هاي ناز

بازي سنجاب هاي فرز

رقص گنجشكها برروي شاخه ها

بوي نان گرم تابه اي

بوي شير تازه در ظرفهاي مسي

كره و پنير محلي

صداي شكسته شدن تخم مرغ در روغن حيواني

عروسي هاي بي غل وغش و كم خرج قوم لر

دستمال بازي ورقص لري

پچ پچ دختران جوان درمورد تازه واردهاي شهر نشين

صداي دهل و سرنا به وقت ورود عروس

عكس گرفتن با لباس لري

بوي نم خاك به وقت آب پاشي نزديك غروب

نسيم خنك وهوهوي سگها

شبهاي پرستاره

شبهاي پر شهاب

يادگارهاي سفر چهار روزه ي من به يكي ازدهاتهاي اليگودرز به نام ده سفيد بود

در همسايگي ما خانواده ي باصفايي از قوم لر زندگي مي كنند كه به دعوت ايشان آنها را دراين سفر همراهي كرديم

در اصل به يك عروسي در ده دعوت شده بودند كه ماهم با اصرار همسفرشان شديم

بهترين سفر عمرم بود ساكنان ده سفيد مردمان ساده دل و باصفايي بودند

جاي شما خالي

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:53  توسط الهام  |