تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز)

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

                            

  

آجيل وميوه وهندونه

مال از ما بهترونه

شور و نشاط وشيريني

غم كرده رو دوشت سنگيني؟

بارون و برف و سرما

براي ما يعني يلدا

گاز و چوب و بنزين

هيچي نداريم ببين

گشنگي و ضعف و درد

خدا نكن هوا رو سرد

آذر و دي و بهمن

روزاي خوب كجا رفتن؟

كيف و مداد و پيرهن

گ..بگيربه اين دهن

نون و نبات و كلوچه

بچه ها يه وقت نرين توكوچه

بند و زنجير و زندوني

بهتره سرجات بموني

كت و سمند واداره

كوچه ها خيلي گرگ داره

باتون و گازاشك آور

هستيم ازمردي بهره ور

قرص و دوا و كهير

مادرم امشب نمير

سيم و زر و اسكناس

پس سهم ما كو؟كجاس؟

در و ديوار و پنجره

كاش خدا ما رو يادش نره

رستم و زال و تختي

افسانه شد جونمردي

آخرش:

قلم برداشتم كه طنز بنويسم همين كه مصرع اول را نوشتم

ديگه اختيارش ازدستم خارج شدوهرچي دلش خواست نوشت.

من نبودم دستم بود تقصير قلمم بود.من ازطرف قلمم ازهمگي دوستان معذرت ميخوام.

اينم شيريني ما براي شب یلدا

به نيت نيتي كه داري نيت كردم واين آيت امد:

 

                                            اگرآن طاير قدسي به درم بازآيد

                                           عمربگذشته به پيرانه سرم بازآيد

                                           آنكه تاج سرمن خاك كف پايش بود

                                            ازخدا مي طلبم تابه سرم بازآيد

                                         خواهم اندرعقبش رفت به ياران عزيز

                                             شخصم ار باز نيايد خبرم بازآيد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:28  توسط الهام  | 

                     

يكي بود اون يكي هم بود.زيرگنبدي به رنگ بژ

دريكي ازروزهاي خوشگل بهشتي حافظ زير درختي نشسته بود.مسعود سعد سلمان ازپنجره ي قصرش داشت بيرون رو ديد ميزد و آمار ميگرفت

كه چشمش افتاد به حافظ كه غرقيده بود توي تفكراتش وقيافه اش اندكي دپرس ميزد .

ازحال هم قطارش سخت غمين شدوچاره اي انديشيد.سه سوته بروبچز لاو تركون رو جمع كرد

وگفت:اي ياران صميمي حال حافظ ناگفتني ست رخ زيبايش لاله گون گشته و نرگس مستش نمناك. شمارا گردآورده ام بلكه بياغازيد چاره اي وغم بشوييد ازدل حبيبمان.

القصه...همه ي بروبچز جمع شدن دور حافظ تا اساسي بهش فاز بدن.هرچي خنده بازي درآوردن حافظ لب به خنده نتركوند كه نتركوند.

فقط سرشو به آرومي بالا آورد وطوري به جمع رفقا كه نگاه كردكه يعني:زرررررررررت ماليدين.دهن بروبچز گا...شداساسي و اعصابها آسفالت گشت.

پس همگي به شور شدند تا پرده از راز سربه مهر حافظ برافكنندوچون از ديرباز منشا اكثرتفكرات و نظرات خفن بانوان بوده اند ازآن ميان بانوي سيه چشم عرب

رابعه قزداري بلخي مامور كارخطير زيرزبان كشي شد پس با حافظ به گفتمان شد و رفقا ناظربر اين مناظره شدند.

مخلص كلوم...دست آخر ابرو بالا انداختنها وناز و عشوه هاي رابعه جون كارساز شدوخبر رسيدكه حافظ از وضع فجيع لغات فارسي رفته تو لك.حالا خربيارو گوساله ببر.

ول وله اي بين جمع افتاد وبحث بالاگرفت ونتيجه اين شد كه مجلسي تشكيل داده واستشهاد نامه اي تنظيم كرده مبني بر بازگشت به دنياي فاني جهت اصلاح واحياي زبان فارسي.

استشهاد نامه را به بارگاه باري تعالي تقديم كردند و ازقضا مقبول افتاد. پس بشكني نثار نمودند و گرررروپي حافظ و دارو دسته اش خراب شدن تو محله ي ما.

ازبخت بد اون روز با بروبچز قرار ولگردي وآيس پك خوري داشتيم.خيابون اول رو كه رد كرديم خورديم به پست گروه شعرا واديبان ازآسمان افتاده.

هنوز منگ سروشكلشون بوديم كه يكي شون پرسيد:صنما نام ونشان اين ديار چيست؟؟؟

محض كم نياوردن هيبتي بهم زدم ورفتم جلو.كت وكول باز سينه كفتري پاها پرانتز گردن افراشته صدارو انداختم ته گلو. خدايي هيكلي بودمااااااااا.

نگاهي به سرتا پاش كردم وگفتم: شما چيكاره حسني كه با دار و دسته ات ول شدي تو محله ي ما؟؟؟ مگه حاجيت سقط شده كه همچين جسارتي از ناكجات زده بيرون؟

طرف سرفه اي كردو گفت: بنده مسعود سعد سلمان هستم.حسبيه سرايي ناچيز وحقير.بادوستان اديب وشاعرپيشه ام ترك بهشت وحورها كرده وبه دنياي فاني بازگشته ايم

تابلكه بتوانيم اين بساط فسق وفجورازنوع كلمات را از ساحت مقدس زبان فارسي برچينيم وگوهرهاي فارسي را احيا كنيم باشد كه حبيبمان حافظ دلشاد گردد.

روبه برو بچز كردم وگفتم:اين بابا اصل حبس كشيده هاست بنوازيد رفقا:

مسعودخيلي لاتي

مسعودگنده لاتي

مسعود چاكراتيم

مسعود مخلصاتيم

خلاصه كلي براش ارادت تركونديم دست انداختم گردنش و گفتم:

- ايول قناري حبستو بكشم.خودم پايه تم ولي فعلا احيا محيا رو بي خي خي ازهم خرجا و رفقا دوران حبست بگو برامون.

-بابا حافظ تو چرا اينطوري با نگات جيزمون ميكني؟؟؟ولي خدايي خووووووب همه رو پيچوندي با شعرات جون من دافي تو بساط نداري؟راستشو بگو بلامرده

-به به نظامي عزيزم.ميگم تو اين همه مكان براي بزمهاتو چطوري رديف ميكني؟؟؟ لب تركن رفقا توخماري نمونن جيگررررررر

-السلام وعليك حاج آقا محتشم كاشاني.جون مادرت مرثيه رو وللش بزن توكار رپ فاز بگيرن رفقا

-جوووووووونم عبيد زاكاني هم كه تشريف دارن.بابا صفاتو لباتو نگاتو صداتو چشاتو .يه چيزي ازخودت ول كن بروبچز بريسن ودل و روده بالا بيارن

القصه...هنوز ازمحضرشون فيض حضيض و لذيذي نبرده بوديم كه به غلط كردن افتادن وپابه فرارگذاشتن حالا ما بدو شعرا واديبان بدو

===============

آخرش:

الهام.....الهام.......مادرپاشو لنگ ظهره....پاشو بازآخر شب لب و لوچه تو آويززون نكني وبگي درس نخوندم.....پاشوديگه.

هنوزم هرچي فكر ميكنم يادم نمياد كي بودتوخوابم داشت برام داستان تعريف ميكرد تا بخوابم

نكنه توبودي؟چرابه دور و برت نگاه ميكني باخودتم.آره با خود خودت.توخجالت نميكشي بااين طرز حرف زدنت؟؟؟

براي بچه عين آدم قصه ميگن اين چيز شعرا چي بودبلغور ميكردي؟؟؟نميگي باخودت بچه ذهنش پاكه و زودكلمات رو ياد ميگيره مادر قح...

برواز جلو چشمام گم شو تا فك وفاميلتو نگا..... پيشته .

خواننده ي گرامي نگران نشو همچين ري.....بهش كه محاله بياد توخوابت.خيالت تخت سبك بخواب وآسوده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:20  توسط الهام  | 

                                

بااينكه 28 سال بيشتر نداشت اما اونقدر چرخ روزگار لهش كرده بودكه 37_38 ساله به نظرميرسيد.

دست پسرش رو گرفته بودوقدمهاشو محكم ولي آروم برميداشت درست مثل شب عروسيش.ياداون شب رويايي لبخندي پرازشوق را روي لبهاش منعكس كرد

_آرمان اينجا ديگه تظاهرات دانشجويي نيست كه اينقدردستت رو محكم مشت ميكني انگشتاموداري ميشكني شاه داماد

_ببخشيد عزيزم فكرم جاي ديگه بود

_لطفا يه امشب را بذار براي خودمون باشيم

_داشتم به اين فكر ميكردم بالاخره من اون روز روميبينم كه براي تمام عمربراي خودمون زندگي كنيم افسوس كه....

_خواهش ميكنم آرمان

يادنگاه عاشقش افتاد كه به نرمي روي چشماش ميلغزيدوياد صداي گيراش كه باشوق گفت:چشم عروسم

شش سال ازاون شب قشنگ مي گذشت ويك بار ديگه شوق اون لحظات به سراغش امده بود اما اين بارتوي مراسم تدفين سرهنگ!!!

پشت سرتشييع كننده گان راه افتاده بودوازديدن تابوتي كه روي دوش مي بردن غرق لذت بود.صداي شيون همسرسرهنگ براش حكم

گوش نوازترين ملودي دنيا را داشت وديدن دخترجوان سرهنگ كه زير بغلش رو چندتن ازدوستانش گرفته بودن براش تداعي گرلحظه ی جاري شدن صيغه ي عقدش باآرمان بود.

خانواده اش را توي زلزله ازدست داده بودو مراسم عقد با حضور همكلاسي ها و دوستان مشترك خودش و آرمان برگزار شده بود.

جمعيت كم كم وارد گورستان مي شدن واو همچنان غرق افكار شيرينش بود.

همين كه متوجه شد كجاست صداي سرهنگ توي گوشش پيچيد وسرجاش ميخكوب شد:

_مرتيكه ي پدرسگ فكركردي كي هستي كه شدي شيپورچي يه مشت قرتي

گوساله ترازخودت؟؟؟ چشم بندش را بازكنيد تا نتيجه ي مبارزه شو ببينه

بعدازمدتها دوري بازهم نگاه گرم آرمان مهمون چشماش شد.دستي به شكم برآمده اش كشيد. نگاه آرمان عميق ترشد همينطور لبخند زيباش

_مواظب خودت واين كوچولو باش.حالابخند تا آسوده برم.

بازهم صداي سرهنگ توي گوشش زنگ خورد:

_بسه ديگه ببرينش.سرباز دستهاش را محكم ببند.

پنجه ي بازش را جلوي صورتش گرفت : جاي خالي انگشتهات را چطوري تحمل كنم آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه آماده

نگاهش به سروگردن افراشته ي شوهرش خيره شد : بعدازاين وقتي سرمو بالاكردم نگاه

شوريده ي كي منو ليلي كنه آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه به زانو

چشماش روي سينه ي ستبرشوهرش لغزيد:بعدازاين سرم را روي كدوم سينه بذارم وگريه كنم آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه آتش

صداي الله اكبر تشييع كننده گان دوباره رشته ي افكارش را پاره كرد.ديگه ناي رفتن نداشت ازگورستان وحشت داشت

درحالي كه دست پسرش را محكم توي مشت مي فشردراه برگشت رادرپيش گرفت ديگه هيچ آرزويي نداشت.

_ماماني

_جانم آرمان گلم

_اين آقا را كه مرده بود كجا بردن؟؟؟

_بردنش يه جايي كه نه آب هست نه غذا نه تلوزيون نه قالي نه لباس ونه هرچيز ديگه اي كه فكرش را بكني

_مامان نكنه مي برنش خونه ي ما؟؟؟

 

 

آخرش:

امشب بازهم دلم سراغ تورا گرفت

ولي آب ازآب تكان نخورد

درست مثل همه ي شبهاي قبل

بازهم سرمي زند تنهايي

بازهم دوباره دلتنگي مي آيد

ومرور خاطره هاي نخ نما شده...

مي پرسند با نبودنش ونديدنش چه مي كني؟؟؟

مي گويم هراسي ندارم

بايادش رفيقم اين روزها...

================

بازهم ماديون وجدانم جفتك پراند. ببخشيد.

خواهش ميكنم برنگرد شايدهمين فردا...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:33  توسط الهام  |