تبليغاتX
جیک جیکهای الهام(طنز) - برنگرد شايد همين نزديكي...

جیک جیکهای الهام(طنز)

طنزمی نویسم هرگاه مادیون وجدانم جفتک بزندجدی هم مینویسم

                                

بااينكه 28 سال بيشتر نداشت اما اونقدر چرخ روزگار لهش كرده بودكه 37_38 ساله به نظرميرسيد.

دست پسرش رو گرفته بودوقدمهاشو محكم ولي آروم برميداشت درست مثل شب عروسيش.ياداون شب رويايي لبخندي پرازشوق را روي لبهاش منعكس كرد

_آرمان اينجا ديگه تظاهرات دانشجويي نيست كه اينقدردستت رو محكم مشت ميكني انگشتاموداري ميشكني شاه داماد

_ببخشيد عزيزم فكرم جاي ديگه بود

_لطفا يه امشب را بذار براي خودمون باشيم

_داشتم به اين فكر ميكردم بالاخره من اون روز روميبينم كه براي تمام عمربراي خودمون زندگي كنيم افسوس كه....

_خواهش ميكنم آرمان

يادنگاه عاشقش افتاد كه به نرمي روي چشماش ميلغزيدوياد صداي گيراش كه باشوق گفت:چشم عروسم

شش سال ازاون شب قشنگ مي گذشت ويك بار ديگه شوق اون لحظات به سراغش امده بود اما اين بارتوي مراسم تدفين سرهنگ!!!

پشت سرتشييع كننده گان راه افتاده بودوازديدن تابوتي كه روي دوش مي بردن غرق لذت بود.صداي شيون همسرسرهنگ براش حكم

گوش نوازترين ملودي دنيا را داشت وديدن دخترجوان سرهنگ كه زير بغلش رو چندتن ازدوستانش گرفته بودن براش تداعي گرلحظه ی جاري شدن صيغه ي عقدش باآرمان بود.

خانواده اش را توي زلزله ازدست داده بودو مراسم عقد با حضور همكلاسي ها و دوستان مشترك خودش و آرمان برگزار شده بود.

جمعيت كم كم وارد گورستان مي شدن واو همچنان غرق افكار شيرينش بود.

همين كه متوجه شد كجاست صداي سرهنگ توي گوشش پيچيد وسرجاش ميخكوب شد:

_مرتيكه ي پدرسگ فكركردي كي هستي كه شدي شيپورچي يه مشت قرتي

گوساله ترازخودت؟؟؟ چشم بندش را بازكنيد تا نتيجه ي مبارزه شو ببينه

بعدازمدتها دوري بازهم نگاه گرم آرمان مهمون چشماش شد.دستي به شكم برآمده اش كشيد. نگاه آرمان عميق ترشد همينطور لبخند زيباش

_مواظب خودت واين كوچولو باش.حالابخند تا آسوده برم.

بازهم صداي سرهنگ توي گوشش زنگ خورد:

_بسه ديگه ببرينش.سرباز دستهاش را محكم ببند.

پنجه ي بازش را جلوي صورتش گرفت : جاي خالي انگشتهات را چطوري تحمل كنم آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه آماده

نگاهش به سروگردن افراشته ي شوهرش خيره شد : بعدازاين وقتي سرمو بالاكردم نگاه

شوريده ي كي منو ليلي كنه آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه به زانو

چشماش روي سينه ي ستبرشوهرش لغزيد:بعدازاين سرم را روي كدوم سينه بذارم وگريه كنم آرمان؟؟؟

_جوخه ه ه ه آتش

صداي الله اكبر تشييع كننده گان دوباره رشته ي افكارش را پاره كرد.ديگه ناي رفتن نداشت ازگورستان وحشت داشت

درحالي كه دست پسرش را محكم توي مشت مي فشردراه برگشت رادرپيش گرفت ديگه هيچ آرزويي نداشت.

_ماماني

_جانم آرمان گلم

_اين آقا را كه مرده بود كجا بردن؟؟؟

_بردنش يه جايي كه نه آب هست نه غذا نه تلوزيون نه قالي نه لباس ونه هرچيز ديگه اي كه فكرش را بكني

_مامان نكنه مي برنش خونه ي ما؟؟؟

 

 

آخرش:

امشب بازهم دلم سراغ تورا گرفت

ولي آب ازآب تكان نخورد

درست مثل همه ي شبهاي قبل

بازهم سرمي زند تنهايي

بازهم دوباره دلتنگي مي آيد

ومرور خاطره هاي نخ نما شده...

مي پرسند با نبودنش ونديدنش چه مي كني؟؟؟

مي گويم هراسي ندارم

بايادش رفيقم اين روزها...

================

بازهم ماديون وجدانم جفتك پراند. ببخشيد.

خواهش ميكنم برنگرد شايدهمين فردا...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:33  توسط الهام  |