يكي بود اون يكي هم بود.زيرگنبدي به رنگ بژ![]()
دريكي ازروزهاي خوشگل بهشتي حافظ زير درختي نشسته بود.مسعود سعد سلمان ازپنجره ي قصرش داشت بيرون رو ديد ميزد و آمار ميگرفت
كه چشمش افتاد به حافظ كه غرقيده بود توي تفكراتش وقيافه اش اندكي دپرس ميزد .
ازحال هم قطارش سخت غمين شدوچاره اي انديشيد.سه سوته بروبچز لاو تركون رو جمع كرد
وگفت:اي ياران صميمي حال حافظ ناگفتني ست رخ زيبايش لاله گون گشته و نرگس مستش نمناك. شمارا گردآورده ام بلكه بياغازيد چاره اي وغم بشوييد ازدل حبيبمان.
القصه...همه ي بروبچز جمع شدن دور حافظ تا اساسي بهش فاز بدن.هرچي خنده بازي درآوردن حافظ لب به خنده نتركوند كه نتركوند.
فقط سرشو به آرومي بالا آورد وطوري به جمع رفقا كه نگاه كردكه يعني:زرررررررررت ماليدين.دهن بروبچز گا...شداساسي و اعصابها آسفالت گشت.
پس همگي به شور شدند تا پرده از راز سربه مهر حافظ برافكنندوچون از ديرباز منشا اكثرتفكرات و نظرات خفن بانوان بوده اند ازآن ميان بانوي سيه چشم عرب
رابعه قزداري بلخي مامور كارخطير زيرزبان كشي شد پس با حافظ به گفتمان شد و رفقا ناظربر اين مناظره شدند.
مخلص كلوم...دست آخر ابرو بالا انداختنها وناز و عشوه هاي رابعه جون كارساز شدوخبر رسيدكه حافظ از وضع فجيع لغات فارسي رفته تو لك.حالا خربيارو گوساله ببر.
ول وله اي بين جمع افتاد وبحث بالاگرفت ونتيجه اين شد كه مجلسي تشكيل داده واستشهاد نامه اي تنظيم كرده مبني بر بازگشت به دنياي فاني جهت اصلاح واحياي زبان فارسي.
استشهاد نامه را به بارگاه باري تعالي تقديم كردند و ازقضا مقبول افتاد. پس بشكني نثار نمودند و گرررروپي حافظ و دارو دسته اش خراب شدن تو محله ي ما.
ازبخت بد اون روز با بروبچز قرار ولگردي وآيس پك خوري داشتيم.خيابون اول رو كه رد كرديم خورديم به پست گروه شعرا واديبان ازآسمان افتاده.
هنوز منگ سروشكلشون بوديم كه يكي شون پرسيد:صنما نام ونشان اين ديار چيست؟؟؟
محض كم نياوردن هيبتي بهم زدم ورفتم جلو.كت وكول باز سينه كفتري پاها پرانتز گردن افراشته صدارو انداختم ته گلو. خدايي هيكلي بودمااااااااا.
نگاهي به سرتا پاش كردم وگفتم: شما چيكاره حسني كه با دار و دسته ات ول شدي تو محله ي ما؟؟؟ مگه حاجيت سقط شده كه همچين جسارتي از ناكجات زده بيرون؟
طرف سرفه اي كردو گفت: بنده مسعود سعد سلمان هستم.حسبيه سرايي ناچيز وحقير.بادوستان اديب وشاعرپيشه ام ترك بهشت وحورها كرده وبه دنياي فاني بازگشته ايم
تابلكه بتوانيم اين بساط فسق وفجورازنوع كلمات را از ساحت مقدس زبان فارسي برچينيم وگوهرهاي فارسي را احيا كنيم باشد كه حبيبمان حافظ دلشاد گردد.
روبه برو بچز كردم وگفتم:اين بابا اصل حبس كشيده هاست بنوازيد رفقا:
مسعودخيلي لاتي
مسعودگنده لاتي
مسعود چاكراتيم
مسعود مخلصاتيم
خلاصه كلي براش ارادت تركونديم دست انداختم گردنش و گفتم:
- ايول قناري حبستو بكشم.خودم پايه تم ولي فعلا احيا محيا رو بي خي خي ازهم خرجا و رفقا دوران حبست بگو برامون.
-بابا حافظ تو چرا اينطوري با نگات جيزمون ميكني؟؟؟ولي خدايي خووووووب همه رو پيچوندي با شعرات جون من دافي تو بساط نداري؟راستشو بگو بلامرده
-به به نظامي عزيزم.ميگم تو اين همه مكان براي بزمهاتو چطوري رديف ميكني؟؟؟ لب تركن رفقا توخماري نمونن جيگررررررر
-السلام وعليك حاج آقا محتشم كاشاني.جون مادرت مرثيه رو وللش بزن توكار رپ فاز بگيرن رفقا
-جوووووووونم عبيد زاكاني هم كه تشريف دارن.بابا صفاتو لباتو نگاتو صداتو چشاتو .يه چيزي ازخودت ول كن بروبچز بريسن ودل و روده بالا بيارن
القصه...هنوز ازمحضرشون فيض حضيض و لذيذي نبرده بوديم كه به غلط كردن افتادن وپابه فرارگذاشتن حالا ما بدو شعرا واديبان بدو
===============
آخرش:
الهام.....الهام.......مادرپاشو لنگ ظهره....پاشو بازآخر شب لب و لوچه تو آويززون نكني وبگي درس نخوندم.....پاشوديگه.
هنوزم هرچي فكر ميكنم يادم نمياد كي بودتوخوابم داشت برام داستان تعريف ميكرد تا بخوابم
نكنه توبودي؟چرابه دور و برت نگاه ميكني باخودتم.آره با خود خودت.توخجالت نميكشي بااين طرز حرف زدنت؟؟؟
براي بچه عين آدم قصه ميگن اين چيز شعرا چي بودبلغور ميكردي؟؟؟نميگي باخودت بچه ذهنش پاكه و زودكلمات رو ياد ميگيره مادر قح...
برواز جلو چشمام گم شو تا فك وفاميلتو نگا..... پيشته .
خواننده ي گرامي نگران نشو همچين ري.....بهش كه محاله بياد توخوابت.خيالت تخت سبك بخواب وآسوده
